|
بهانه هایم را می ریزم جلوی پاهایم و نگاهشان می کنم نه بی بهانه گی و نه بهانه گیری
دیگر هیچ چیز مرا از تو دور نخواهد کرد ....
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 23:35 توسط قاصدک |
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقاً او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند . چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند . *** *** *** *** *** ژرالدين دخترم : نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توخیلي دورم ، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند . تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست . اما تو کجايی ؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را مي دانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بينم . شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است . شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش . اما اگر قهقهه ی تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد ٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه ی زيبای خفته در جنگل، قصه ی اژدهای بيدار در صحرا ، خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو . من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا ....... رويای فردای تو ، رويای امروز تو ، دختری می ديدم به روی صحنه ، فرشته ای می ديدم به روی آسمان ، که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند : " دختره را می بينی ؟ اين دختر همان دلقک پيره . اسمش يادته ؟ چارلی " . ادامه دارد ...
+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 12:0 توسط قاصدک |
|