|
ما همه از یک قبیله بی چتریم فقط لهجه هایمان ما را به غربت جاده ها برده است . " هیوا مسیح " *** این روزها درست مثل ریزش نابهنگام باران وقتی آسمان ابری نیست بی تابم . کافیست آسمان بارانی شود تا صحن نگاهم خیس شود شده ام آیینه ای از هستی . کبوتران که در آسمان اوج می گیرند دلم هوایی می شود همیشه یادم می رود که دلم کبوتر جَلد خداست . یا علی (ع) + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 22:23 توسط قاصدک |
« زین ِ خالی » بر این زین ِ خالی ، نه گرُدی نه مردی دلا زین غم ، ار خون نگردی ، نه مردی بر این زین ِ خالی ، یلی چون تو باید من آن دل ندارم ، چه دردی ! چه دردی ! نه من پُر کنم جای همچون تویی را کجا پُر شود جای گرُدی به گرَدی ! تو بردی ز من گوی در عشقبازی ولی باختم من ، چه نرَدی ! چه نرَدی ! گذشتن ز سر ، سرگذشت است خونین دلا کی تو این رَه ، به زردی نوَردی ؟ چه کردی ، چه کردی تو ای عشق با او ؟ تو ای عشق با او ، چه کردی ؟ چه کردی ؟ قیصر امین پور **** كوچك كه بودم هميشه تصويري روي ديوار بود . تصوير پسر جواني كه تازه پشت لبش سبز شده بود و لبخند آرامي بر لبش بود . نمي دانستم كه بود اما هميشه وقتي زير چشمي نگاهش مي كردم احساس مي كردم دور چشمانش چين افتاده يا لب هايش دارند تكان مي خورند ... اما همين كه سرم را بلند مي كردم نه از چين دور چشمانش خبري بود نه از تكان خوردن لبش !!! فقط همان لبخند آرام كه انگار دارد به تو نگاه مي كند توي تمام صورتش پخش شده بود ... بزرگتر كه شدم فهميدم او برادرم است كه وقتي من 18 ماهم بوده شهيد شده و نامش حسين است !
****
سحرگاه دیروز سالگرد عروجش بود ... یادش گرامی !
یا علی (ع)
+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 2:1 توسط قاصدک |
خیلی از چشم ها را دیده ام که روح را نمایان می کنند و خیلی از نگاه ها را که از راه دل سر در آورده اند ... و به یادم آمد روزی می گفتم که چشمان سبز حرمت دارند !!! راستی چرا !؟ یا علی (ع) به حرمت نگاهت ! + به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 22:59 توسط قاصدک |
تمام این روزها نشسته ام به مرتب کردن خاطرات ندیده ات... تمام این روزها که گذشت نشسته بودم به دیدن عکس هایی که مال تو بود و من در آنها آنقدر کوچک بودم که نمی دانستم چه قدر از تو را فهمیده ام ... شاید به قدر بوسه ای یا در آغوش فشردنی ! اما بیشتر بیشتر از آنکه می گویم تو را یافته ام . من تمام این سالها را با تو زیسته ام .
امروز وصیتت را می خواندم ... دلم آرام شد وقتی دیدم در آن به یادم بودی . یعنی هر وقت دلتنگت می شوم به آن جملات دل خوش می کنم که ببین ! حسین به یادت بوده ... حسین ! اینجا خواهرت دلتنگت شده . به او سری نمی زنی ؟
یا علی به وسعت دلتنگی خواهری چشم انتظار نه به وسعت دلتنگی زینب (س) برای حسین (ع)
+ به دست باد سپرده شده در شنبه هفدهم آذر 1386 16:29 توسط قاصدک |
نمی نویسم . نمی نویسم . چون درونم چیزی اسیر مانده که آشوبم می کند. شاید مثل دل ـ آشوب کودکی که پا بر زمین کوبیدن هایش را تمام کرده ... اما هنوز نا آرام است و دلهره دارد . مثل تمام بی بهانگی هایم ! یا حتی بهانه گیری هایم ! اما این روزها دیگر نه می خواهم بهانه بگیرم و نه کودکی کنم . می خواهم از نردبانی که کنار دیوار دلم گذاشتم بالا بروم و سرک بکشم به پشت هر آنچه که دیوار است !!! می خواهم کمی قد بکشم کم نه .... زیاد قد بکشم آنقدر که دیگر نور را بی واسطه ی هر دیواری روی چشمانم حس کنم . اما برای بزرگ شدن باید درد رشد را هم تحمل کنم. یادم هست دوران نوجوانی ام همیشه درد استخوان داشتم هر بار که پیش پزشک می رفتم می گفت : "برای رشد استخوان هایت است....خوب می شود " یادم رفته بود چه دردی را تحمل کردم تا به جوانی رسیدم ! این روزها هم برای بزرگ شدنم دلم باید کمی درد بکشم ... آخر کجای دنیا دیده ای چیزی را بی آنکه از تو چیزی در ازایش طلب کنند می دهند ؟! دنیای ما دنیای مبادله است ...حالا مقیاس های مبادله را نمی گویم چون گاهی چیزی کوچک می دهی اما چیزی بزرگ می دهند اما نه در ازای دنیا !!! که گاهی برای دنیا بزرگ ترین چیزهایت را هم می گیرند و هیچ نمی دهند !!!..... بگذریم ! اما دنیا دنیای دادن در ازای چیزی است .... دوستی می گفت : " خوب است که ما مشت هایمان را نمی بندیم !!! " گفتم : " چطور ؟ " گفت :" آخر با مشت بسته نه می توانیم چیزی بدهیم و نه بگیریم راه خودمان بسته می شود و خودمان گرسنه می مانیم ...." با خودم فکر کردم وگفتم با دل بسته چطور ...؟ (دیدم نه تنها با دل بسته گرسنه می مانیم که کم کم می میریم) حالا برای باز کردن بیشتر دلم باید کمی دلم را بکشم ( یا بُکشم ) تا بزرگتر شود آنقدر که دیگر به این زودی ها و برای این چیزها که الان تنگ می شود دیگر تنگ نشود .... به رسم خودمان : یا علی (ع) به تعداد ذره ذره ی عرش خدا .... + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 17:56 توسط قاصدک |
تاريخ چشم به راه فاطمه اي ديگر است. انتظار به سر مي آيد و شميم دلنوازي، خانه خورشيد را فرا ميگيرد. خنكاي حضور دوباره فاطمه (س) در فضاي مدينه جاري مي شود و كوثر فاطمي، جوشيدن ميگيرد. به كوچه باغهاي حرم تو پناه مي آورم و در سايه سار ملكوتي آن، نفسي تازه مي نمايم. كنار نهر استجابت مي نشينم و قطره اي مي شوم در آبي زلال اشك هاي زائرانت. ضريح نوراني ات را در آغوش ميگيرم و از بين شبكه هاي آن، مزار مطهر تو را تماشا مي كنم. باورم نمي شود! آيا به اين سادگي به زيارت تو آمده ام! تو كه زيارتت، همسان زيارت ياس گمشده مدينه است! + به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 13:28 توسط قاصدک |
شهادت رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق ( ع) را به مظهر امام زمان (عج) تسلیت عرض می کنم ! ******* حسینم ، برادرم ، عزیزم .... امروز مسافر مشهده....دلم بدجوری امام رضا ( ع) رو می خواست... به دوستی گفتم : دلم پرپر می زنه برا رفتن ! گفت : می خوای بیای کربلا ؟ گفتم : میشه ؟ گفت : بیا ... شما هم می خواهید با من همراه باشید ؟ ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند .... + به دست باد سپرده شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 9:20 توسط قاصدک |
من سال های سال مردم تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی یک ذره یک مثقال
زنده یاد قیصر امین پور( دستور زبان عشق ) ................................. یاد گرفتم خبر بد رو کوتاه بگم و بگذرم ... اما .... خبرو که شنیدم رو مبل جلو تلویزیون وا رفتم ته گلوم سوخت بعد چشمام یه چیزی از ته وجودم رو گلوم فشار می آورد ... باورش سخت بود .... عین دوست عزیزش سید حسن حسینی آروم رفت .... روحش شاد ! هر چند باورم نمیشه ....
خدایا ...روحش قرین رحمتت !
""برای شادی روحش صلوات ""
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 19:52 توسط قاصدک |
از خجالت آب شد آدمک برفی ! خندیم . نه به آب شدنش یا به آدمک بودنش ... و نه حتی به برفی بودنش ...
خندیدم ریز ریز به شرم نگاهش وقتی خانوم برفی را دید !!!
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 11:34 توسط قاصدک |
درست شبیه رویاهای دور کودکی ام شاید خوابی دور در تعلیقی بی زمان درون پرده ای که از هم گسسته نمی شود... آرام در انزوایی مطلق که هر لحظه تکثیر می شود ... حافظه ای دور و کهن از قبل از تولد در رحم مادرم .... + به دست باد سپرده شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 15:15 توسط قاصدک |
در بیابان راه می پیمودم که گم شدم آن قدر آرام که نفهمیدم بر خاک افتادم چشم باز کردم تنها بودم و هیچ کس نبود تقلا کردم دست و پا زدم فریاد زدم کسی صدایم را نشنید می گفتم : خدا من نمی خواهم اینجا باشم . این راه راه من نیست . این صورت صورت من نیست . این خاک باتلاق است مرا در خود می کشد می گفتم و می گفتم و می گفتم ....... انگار گفت : باید بمانی تا قدر عافیت دانی ! خدا خدا خدا خو کردم !!!!! نباید خو می کردم لجن تا زیر گلویم رسیده دارم خفه می شوم آرام اما می ترسم نفهمم نفهمم و زیر این باتلاق در خودم غرق شوم کاش در این مسیر نمی آمدم کاش ! عزیزی دیدم گفت : مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ... نمی دانم چه کنم دعا کنید دعا کنید دعا کنید که برهم که بروم که نمانم دعا کنید که قاصدک کوچک خدا بر خاک نماند ..... همین یا علی ( به اندازه ی تمام روزهایی که بودم و ندانستم که بودم ! ) + به دست باد سپرده شده در دوشنبه دوم مهر 1386 11:21 توسط قاصدک |
دو زن ! دو گونه بر یک صورت که چشم دیدن هم را ندارند . دو زن ! دو سایه در امتداد ابدیت تاریخ که به هم پیوسته اند . دو زن .... + به دست باد سپرده شده در جمعه سی ام شهریور 1386 16:45 توسط قاصدک |
|