تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

 

امروز هم نیامد مسافر جمعه هایم ......

+ به دست باد سپرده شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 23:11 توسط قاصدک


 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست .

او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد

و از او صاحب 7یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد

بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای  سینما مشغول فعالیت است

و اتفاقاً او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که

 در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای

 را به تفکر وادار می کند .

 

 

*** *** *** *** ***

 

ژرالدين دخترم :


اينجا شب است٬ يک شب نوئل . در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند .

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ،

خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .

من از توخیلي دورم ، خيلی دور......

 اما چشمانم کور باد ، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند .

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست .

اما تو کجايی ؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی .

اين را مي دانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ،

آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بينم .

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است .

شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش .

اما اگر قهقهه ی تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند

تو را فرصت هشياری داد ٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .

من پدر تو هستم ، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم .

وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها

گفتم .

قصه ی زيبای خفته در جنگل، قصه ی اژدهای بيدار در صحرا ،

خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا .......

 

رويای فردای تو ، رويای امروز تو ، دختری می ديدم به روی صحنه ،

فرشته ای می ديدم به روی آسمان ،  که می رقصيد

و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند :

 

     " دختره را می بينی ؟ اين دختر همان دلقک پيره . اسمش يادته ؟ چارلی " .

 

 ادامه دارد ...

 

 

 

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 12:0 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin