|
ما همه از یک قبیله بی چتریم فقط لهجه هایمان ما را به غربت جاده ها برده است . " هیوا مسیح " *** این روزها درست مثل ریزش نابهنگام باران وقتی آسمان ابری نیست بی تابم . کافیست آسمان بارانی شود تا صحن نگاهم خیس شود شده ام آیینه ای از هستی . کبوتران که در آسمان اوج می گیرند دلم هوایی می شود همیشه یادم می رود که دلم کبوتر جَلد خداست . یا علی (ع) + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 22:23 توسط قاصدک |
اینجا تهران است شهر خاموشی شهر فراموشی شهر گناه ....
اینجا خانه ها اسیرند و خیابان ها فراموش خانه هایی که مدام گسترده تر می شوند و میدان ها سرگیجه ای مکرّر که مدام تکرار می شوند !!!
اینجا زنان خود را به نگاهی می فروشند و مردان به خیانتی کوتاه !
اینجا زمین اسیر لذتی کوتاه است و آسمان اسیر دردی جانکاه ...
خدایا ! چرا ما در حوالی سکوت های نا بهنگام وجدان های خفته مان
و در رخوت مردابی حوضچه ی چشمانمان
به دنبال لفظ شهادت هم نمی گردیم !!!
همین ...
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 14:21 توسط قاصدک |
کسی چه می داند شاید ، این قدر همدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح هم نمی نشستیم . کسی چه می داند اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید ، این قدر به هم نزدیک نبودیم ! « ناظم حکمت » *** *** *** *** *. دلم برایت تنگ شده ** . دست هایم بوی باران می دهند بوی بارانی دیر گاه چرخی می زنی چون برگی که باد را به بازی می گیرد و میان سقف دستانم چنبره می زنی بوی رفتن می دهی بوی سفری دور که بی هنگام آغاز می شود... در روشنای سحر دلم بوی رفتن گرفت در پناه ماه و آسمان تو در یادم آمدی خدایا ... غریبی ام افزون باد !!! + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 18:9 توسط قاصدک |
|