|
باران بارید . عطر بابونه در دلم پیچید ... من تب کردم !
+ به دست باد سپرده شده در شنبه بیستم بهمن 1386 17:38 توسط قاصدک |
دلم تنگ شده هوایی شده ام درست مثل جا ماندن قلبم لا به لای نت های موسیقی وقتی قلبم را جایی میان زمان گم می کنم قلبم را گم کرده ام ....
همین !
........... پینوشت : ۱- چه قدر دلم می خواست می توانستم با بعضی آدم ها حرف بزنم اما نه حرف زدنی از جنس معمول ما آدم ها . از جنسی که من و مسافر خوب میشناسیمش ...
۲- چه وبلاگ غریبی دارد ضحاک مار دوش. به یکبار دیدنش می ارزد ... باور کن !
به رسم خودمان یا علی
+ به دست باد سپرده شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 17:26 توسط قاصدک |
« هَل مِن ناصِرِ یَنصُرُنی » می گویند عمق این فاجعه نامکرّر است . اما انگار واقعه تکرار می شود . هر بار در سیمایی ، هر بار در هیئتی غریب تر . اما مکرّر ! بی فراموشی و زوال . انگار تاریخ مدفون بشری نمی تواند و در حد آن نیست که عمق این درد بزرگ را به تصویر بکشد . اینجا هرم نگاهم را عطش به آتش کشانده ؛ آنجا دلی را بر طبق حادثه ای ژرف به تاراج می برند . اینجا خبرها در خرابه است ؛ و آنجا حریم اهل حرم در آتش . اینجا دل را بر سر نی می برند ؛ و آنجا ... پرسیدم کوچکترینشان چگونه بر نی سوار شد ؟! کسی آرام گفت : بر نی ، نمی ایستاد ... آخر مگر چند ماهه بود ؟ به بندی ، بند شد ... آتشم زدند . قاصدک به فدایت ... قاصدک به فدایت ... یا علی (ع) + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 20:48 توسط قاصدک |
|