|
از خجالت آب شد آدمک برفی ! خندیم . نه به آب شدنش یا به آدمک بودنش ... و نه حتی به برفی بودنش ...
خندیدم ریز ریز به شرم نگاهش وقتی خانوم برفی را دید !!!
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 11:34 توسط قاصدک |
فکر می کردم تمام دنیا خلاصه شده در حجم دوستی !!!! و دیدم درست می بینم انگار تمام پایه های دنیا بر این اساس است و ما نمی دانیم ندیده ای که از دوست به کجا می توان رسید و با دوست از چه می توان رهید ؟ به رسم ماندن .... نه به رسم رفتن پشت این پنجره ی دنیا مانده ام شاید بگویی چه انتظار سختی ؟ شاید پ ن : شاید ... شاید دوباره برگردم دلم دیگر به ماندن نیست . دعا کنید ! و به رسم خودمان : یا علی ! به تعداد نفس هایی که فرو بردم و ندانستم... + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 14:52 توسط قاصدک |
درست شبیه رویاهای دور کودکی ام شاید خوابی دور در تعلیقی بی زمان درون پرده ای که از هم گسسته نمی شود... آرام در انزوایی مطلق که هر لحظه تکثیر می شود ... حافظه ای دور و کهن از قبل از تولد در رحم مادرم .... + به دست باد سپرده شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 15:15 توسط قاصدک |
در بیابان راه می پیمودم که گم شدم آن قدر آرام که نفهمیدم بر خاک افتادم چشم باز کردم تنها بودم و هیچ کس نبود تقلا کردم دست و پا زدم فریاد زدم کسی صدایم را نشنید می گفتم : خدا من نمی خواهم اینجا باشم . این راه راه من نیست . این صورت صورت من نیست . این خاک باتلاق است مرا در خود می کشد می گفتم و می گفتم و می گفتم ....... انگار گفت : باید بمانی تا قدر عافیت دانی ! خدا خدا خدا خو کردم !!!!! نباید خو می کردم لجن تا زیر گلویم رسیده دارم خفه می شوم آرام اما می ترسم نفهمم نفهمم و زیر این باتلاق در خودم غرق شوم کاش در این مسیر نمی آمدم کاش ! عزیزی دیدم گفت : مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ... نمی دانم چه کنم دعا کنید دعا کنید دعا کنید که برهم که بروم که نمانم دعا کنید که قاصدک کوچک خدا بر خاک نماند ..... همین یا علی ( به اندازه ی تمام روزهایی که بودم و ندانستم که بودم ! ) + به دست باد سپرده شده در دوشنبه دوم مهر 1386 11:21 توسط قاصدک |
|