|
دیروز گم شدم درست لابلای ثانیه هایی که می رفت به کودکی ام حجم غریب بودنم را نمی توانستم لابلای خاطرات مرور شده ام نگه دارم دلم ضعف می رفت برای یک ثانیه درخت و باد و بوی ترش برگ های تاک و جیرجیر شاخه های درخت توت زیر پایم
دیروز گم شدم با آدرسی در دست از غروبی تابستانی و یک عالمه فریاد خنک با بادبادکی در باد و نخی که مرا به آسمان می دوخت
دیروز برای یافتن خاطرات تابستانی ام دویدم تا آنجا که می توانستم و رد آرام صدای دیروزهای مادرم را میان تمام حجم بودنم جایی میان زمان جا گذاشتم ....
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 8:53 توسط قاصدک |
از قاصدک بخوانید :
خاک بر خاک ! زمین تاب ندارد او را عرش بی تاب تر از آنکه ببوید او را کوچه در کوچه خمیده و علی چاه به چاه خاک آغوش گشوده که بگیرد او را ....
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 1:34 توسط قاصدک |
اگر بی بهانه برای کسی بخواهی بنویسی چه خواهی نوشت ؟ و اگر آن کس سرش به کار همه باشد و بی آنکه ببینی اش حواست را به خودش جلب کند چه ؟ شاید بپرسی : بستگی به آدمش دارد ! حالا اگر جواب دهم : اگر آنکس همه ی کس و کارت باشد چه ؟ اگر منتظر باشی و ندانی چرا بعد از این همه سال هنوز دلتنگی چه می نویسی ؟ اگر عصرهای ۵ شنبه بیشتر غم دلت را بردارد چه ؟ یاد مادران شهدای مفقودالاثر افتادم که با هر صدای در حس می کنند فرزندشان است که باز گشته دلم دارد می سوزد همرا نوای آرام اسکادران عشق که دارم گوش می کنم ... و نمی دانم اگر تو هم الان جای من نشسته بودی چه حالی داشتی و چه می نوشتی ؟ شاید این طور شروع کنم : برای تمام دارو ندارم ....تمام کس و کارم ....برای امامم ! دلم تنگ است و نمی دانم تنگی دل را که باز خواهد کرد ؟ حتی عطر یاس که در حیاط پیچیده بیشتر اشکم را در می آورد تا آرامم کند .... خسته ام و انگار خستگی رسم روزگار ما شده ...نه ؟ کاش می شدکاری برای ما و دل فراموشی های ما بکنی !!! حتی دوستانم هم دیگر آن دوستان قدیمی نیستند و به دلتنگی یم برای تو می خندد ... می گویند : رمانتیک شدی ! نوستالژی فکر می کنی ! و ... بگو ....به من بگو که آنها اشتباه می کنند و باید دلم برایت تنگ شود ... بگو !!! .... هنوز نمی دانم چه بنویسم .... ***** آدم ها را به اسم صدا زدن چه حس عجیبی دارد !!! گاهی که دوستانم را صدا می زنم و بر می گردند طرفم و می گویند : بله ؟ می گم : هیچی می خواستم تنها اسمت را صدا زده باشم ! و به چشمانشان که نگاه می کنم برق عجیبی را می بینم که تا قبل آن نبوده اگر روزی ـ روزی که آرزو کردنش محال نیست ـ به اسم صدایم بزنی چه ؟ **** چیزی ته دلم تکان می خورد که نمی دانم چیست ... رد غم است یا رد خبری که خواهد رسید یا ....نمی دانم تنها می دانم که از دیروز که آشوب بر پا شد درونم منتظر این همهمه ی عجیب بودم *** دل کبوتر جلد عرش است مباد که راه گم کند و بر فرش بنشیند ! ** خدایا ! کوچکم و ظرف وجودم کوچکتر !! بزرگم کن ..... یا علی *. اگه می خوای تو هم آهنگ بی کلام اسکادران عشق را گوش بدی را کلیک کن ! + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 18:15 توسط قاصدک |
نخواستم دست خالی بیایم با این ابیات کوتاه آمدم ! تمام دلخوشی ام این اشعار بی هواست که دیشب سرودم ...
" پیشکش " برای حضرت زهرا هدیه آوردم دو بیت شعر پر ازحرف ناشیانه آوردم اگر چه از دل خود می سرایم اینها را ولی برای نگاهی .... بهانه آوردم !
" در بند " دلش به نقطه ی آغاز نام زهرا ... بند به آسمان و زمین و به آل طاها ... بند خموش و گنگ و چه زیبا به خاک افتاده هر آنکه داده دلش را به دست آن دلبند !!!
" بانو " ظهور اطلسی و عطر یاس و یک دریا شبیه حوری و سیب و شبیه یک رویا جنون به خواب شب شهر می دود ... برخیز علی! علی! به کجا می بری تو زهرا را ؟
" دلخوشی " تمام حجم نگاهی که باز آشفته است اسیر چشمه ی جاری یک غم خفته است به شاهدان غزلواره های دور اندیش برو بگو که خدا در میانشان مرده است دلم قدم به قدم با اشاره می گوید کنار قامت یک در ...گلی چه پژمرده است دوباره هق هق آرام یک غم پر درد تمام ثانیه ها را به درد آورده است به خواب قسم ! در میان این مردم کسی نگفته علی از خمار غم مرده است ؟! به کودکان غریبش سپرده امشب باز سکوت را که سکوت مدینه آشفته است دلم خوش است غزل می سرایم از خانم ! به دلخوشی دلی که دوباره آشفته است !
یا علی
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 10:56 توسط قاصدک |
|