|
سلام خیلی وقت بود ننوشته بودم یعنی نمی توانستم چیزی شکسته بود که فکر می کردم دیگر نمی توان درستش کرد و واقعا هم نمی شد و همین شکستگی برای منی که روزی غروری سرگردان بودم کافی بود تا ننویسم حتی کلمه ای حتی بیتی هیچ هیچ خالی خالی اما تا دلتان بخواهد مخزن دلم پر بود پر از حرف و درد اما حالا که می نویسم دیگر نه درد ها حرفی به میان می آید نه از نقل ها نه از خستگی ها نه از دویدن ها شاید چون به یاد زهرا می افتم دوست هم مشغله ی هم درس هم دانشگاهی ام که هر وقت از دور می بینمش یا نه حتی از نزدیک تمام وجودم با دیدنش پر پر می زند خدا می داند چه قدر دوستش دارم و خدا می داند که چه قدر آشوب هایش را بیشتر ! حتی وقتی می لرزاندم و من را چه قدر یاد شهید احمد رضا احدی می اندازد ..... با دغدغه هایش .... این شب ها و روزها که گذشت خیلی سخت بود خیلی نه برای من دیشب ته دلم بی هوا گرفته بود مثل چراغ های زنبوری که وقتی هوا سوز می شوند و هوا به آنها نمی رسد گر می گیرند و زبانه می کشند و تو خودت فکر کن منی که همین طور عادی با یک کلمه اشکم در می آید دیشب چه حالی داشتم تا اینکه جایی خواندم : " گرفتار گرفته ی یار است " و من مانده که کدام یار بزرگتر از امام زمانم می تواند اینقدر دلش بزرگ باشد که بار این همه درد من با این همه کوچکی دردم گوشه ای کوچک از درد بزرگ او می تواند باشد می دانی اگر از این بیشتر بنویسم می دانم که زیاده رفته ام بگدار سر قلم را همینجا به کناری بکشم و خود به خود خموش شوم اگر هم خودم بخواهم که بنویسم سرفه دیگر امان نمی دهد یا علی زیاده جسارت است ...
+ به دست باد سپرده شده در جمعه بیستم بهمن 1385 10:42 توسط قاصدک |
کامل ترین غزل آمد از خیمه همچو قرص قمر کربلا با نسیم گلبرگش آخر او ماهپاره می باشد قامت سبز و قد کوتاهش جشن دامادی و بلوغش بود سینه گاهش کمی تحمل داشت گر عمو را شکسته می خواند قامت او کمی بزرگ شده است بر سر گیسوی پریشانش + به دست باد سپرده شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 10:10 توسط قاصدک |
|