|
بگذار باد بوزد بگذار باران ببارد دست ها به گرماي جيب ها دلخوش اند و نگاه ها نا اميد از گرماي نگاه ها !!! اين روزها دلم بيشتر براي چراغ ها و راه ها و فواره ها مي سوزد براي فواره هاي وليعصر يا چراغ هاي پارك لاله و حتي پل كريمخان كه ميان آسمان و زمين معلق مانده اين روزها حتي دلم براي غروب سرد و زمستاني قائم مقام هم مي سوزد ...
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 9:10 توسط قاصدک |
برای نوشتن نام هزارمت همه چیز را خط زدم ؛
شعرهایم را حتی رد مداد سیاهم را هم ...
تا هزارمین نامت بر سپیدی کاغذ بماند تنها !
+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 8:5 توسط قاصدک |
پرسيدم : باران مي آيد ؟ دستش را زير آسمان دراز كرد و گفت : نه ؛ اما آسمان باران لازم دارد . نگاهش كردم و گفتم : دلم من هم ! گفتم : ديدي قبل از آمدن باران باد مي وزد و كوچه ها را جارو مي كند من هم بايد دلم را جارو بزنم تا باران ببارد ... خنديد ..... من هم خنديدم اما گريه ام گرفته بود !!!!
+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 17:46 توسط قاصدک |
از قاصدك بخوانيد : " براي مسافري كه رد عبورش هنوز غبار از نگاهم بر مي دارد .... "
و پرده را به كناري زدم و شب پيداست درخت هاي صنوبر سكوت شب پيداست صداي رشد غزل در درون آينه ها از اين ترنم آرام قطره ها پيداست صداي صوت اذان مي رسد به گوش دلم صدا صداي غريبي است از افق پيداست هزار تكه شده آيه هاي چشمانم شكستن غم سختم ز گريه ها پيداست در اين سرير پر از هاي و هوي ثانيه ها حريم روشن گل هاي اطلسي پيداست درون قاب دوباره به من تو مي خندي از اين كه رفتي و غربت درون من پيداست و 20 سال گذشت از عروج چشمانت و 20 سال ز عمرم دوباره نا پيداست براي قاصدكاني كه گم شدند غريب كنار رد عبورت نشانه اي پيداست شب و شهود تبسم و درد شعري نو و زايش تب سردم شهود نا پيداست ميان واژه غريبم و فكر مي كردم تمام حجم شعورم حروف نا پيداست غريبه* غربت من را چه خوب مي فهمد ! چرا كه آيه اي از آيه هاي نا پيداست ...
پينوشت : 20 سال از عروجش مي گذرد و نيست كه ببيند از 17 سالگي ام فاصله گرفته ام ... و هنوز نفس نفس كه مي زنم ... و ياد نبودنش كه مي افتم ... مي آيد تا رد بغض در گلو شكسته ام را باز كند !!!
یا علی
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه ششم آذر 1385 9:46 توسط قاصدک |
" يا رفيق "
از قاصدك بخوانيد :
تو از هجوم نفير ستاره مي آيي و از تبسم شرمين لاله مي آيي اسير ثانيه هايي و خوب مي دانم ؛ از اين مسير دوباره به خانه مي آيي دوباره شب شد و رفتي غريبه اي با من مگر ز غربت پر رنگ واژه مي آيي ؟ و فكر هاي من امشب دوباره در هم بود و فكر مي كنم امشب دوباره مي آيي ! غروب با دل خود من چه خوب جنگيدم غروب رفت و سحر شد چرا نمي آيي ؟؟؟؟
يا علي
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 10:36 توسط قاصدک |
|