|
نشسته ام سر دیوار آشنایی و می ترسم از غیرت عشاق آرامم و می خندی و نگاهت را در دلم نگاه می دارم دست می برم تا سیبی بچینم اما تنها نگاهت نصیب من است باید برخاست و گذشت اینجا برزخ جنون است ... + به دست باد سپرده شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 7:29 توسط قاصدک |
از قاصدک بخوانید :
شب با فرشته ها ما دور مي زديم
دور ستاره ها.... اي راز هاي شب !
رد شراره ها ! از سينه ي كوير
آييد تا خدا ؟؟؟؟
+ به دست باد سپرده شده در شنبه بیستم آبان 1385 8:1 توسط قاصدک |
روزي مرغي دريايي عصيانگر شد
مرغان ديگر گفتند
تو را با موج چه كار !!!
خنديد و گفت
بهاي گذشتن از آسمان درياست !!!!
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 7:52 توسط قاصدک |
از قاصدک بخوانید !
با شوق نگاه آشنایم کردی در غمزه ی یک آه نگاهم کردی من یک شب تاریک پر از موج و هراس تو ماه شدی و سر به راهم کردی ...
۸۴/۱۰/۵
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 0:14 توسط قاصدک |
در بیابان و این همه شهر بیدار بودیم صدایمان زدند به خواب رفتیم ! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه نهم آبان 1385 18:56 توسط قاصدک |
|