تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

 

 

 

اين روزها كمي بيشتر خودمم

با طعم سحري زير زبانم و رد لبخند در نگاهم !

 

اين روزها چيزي ته دلم درد مي كند

ته دلم رد پاي عبور دوستان دور و نزديكم درد مي كند .

 

آنجا ....كنار ترك هاي نام خدا دلم درد مي كند

هر ترك نام ديگري از خداست

قلب كوچك و سفالي ام

اگرچه به درد هيچ كس نمي خورد

چون از ترك پُر است

اما ؛

از هزاران نام بي تلفظ خدا

مقدس است...

 

زير لب دوباره زمزمه مي كنم

رفيق... شفيق... رحيم... كريم ....

هي !

قاصدك هم نام ديگر خداست !

 

اين روزها كمي بيشتر خودمم

به همان مثلي كه كودكي پادشاهي در روياهايش !

اما پادشاهي بي قصر... بي سرباز... بي تخت...

 

اين روزها دوست دارم روي صندلي هاي زرد مترو بنشينم

و رفتن قطارها را ببينم كه باد را مهمان چشمانم مي كنند

و اشك را جاري روي گونه هايم...

 

اين روزها نوشتن باران است

و باران بي ابر نمي بارد

و بي رنگين كمان معنا نمي يابد

و اين پاره پاره نوشتن ها

تنها باران هاي سحرگاهي من است

كه نرم مي بارد

بي ابر

تنها از پس تُنگ سفالين دلم !

 

مهتاب را اين شب ها بيشتر دوست دارم

چون نام ديگر توست

مادرم و پدرم را هم

چرا كه همنام تواند

و برادرانم نيز و دوستانم هم

و  نگاه سبز تو را در نگاهشان مي بينم .

 

اين روزها نفس نفس كه مي زنم

نفس هايم ذكر مي شود

و بالا مي آيد به سوي تو

و يادم مي آيد

مهمانت هستم

و بايد تكيه بزنم بر تخت كبرييايي ات

با لبخند

و بخوانمت

به يكي از هزاران نامت

مومن... مُهيمن... شفيق ...

 

اين روزها

آب مي خواهم چرا كه تشنه ام اما تشنگي بهانه است چرا كه تشنه نيستم

 

اين روزها

نور مي خواهم و گرسنه ام اما گرسنگي بهانه است چرا كه گرسنه نيستم

 

اين روزها

دل مي خواهم براي دل دادن اما دل دادن بهانه است چرا كه دلداده نيستم

 

اين روزها

زبانم گُر مي گيرد از هزاران نامت اما گُر نمي گيرم چرا كه گُر گرفتنم هم بهانه است

 

اين روزها

بهانه مي گيرم اما همه چيز را به بها مي دهند و من بهانه گير نيستم و بهانه گيري من بهانه است

 

اين روزها كودكم

گاهي مي نويسم

و خط خطي مي كنم

و دوست دارم خط خطي هاي من را ببيني

و لبخند بزني

و بگويي : " كه مي دانم

بهانه ي تمام اين خط خطي ها من بودم

و بهانه هايت را بهايت كردم "

 

اين روزها

تو خدايي !

خدايي كه بوده و هست و خواهد بود ...

و من

قاصدك كوچك تو

و همنام تو !

 

 

 

**************

 

 

 

 

قالي ظريف و دست باف او ...... عرفان نظر آهاري

 

قلب من

قالي خداست

تار و پودش از پر فرشته هاست

پهن كرده او دل مرا

در اتاق كوچكي در آسمان خراش آفتاب

برق مي زند

قالي قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

 

شب كه مي شود خدا

روي قالي دلم

راه مي رود

ذوق مي كنم ؛ گريه مي كنم

اشك من ستاره مي شود

هر ستار اي به سمت ماه مي رود

 

يك شبي حواس من نبود

ريخت روي قالي دلم

شيشه اي مركب سياه

سالهاست مانده جاي آن

جاي لكه هاي اشتباه

اي خدا به من بگو

لكه هاي چرك مرده را كجا

خاك مي كنند ؟

از ميان تار و پود قلب

جاي جوهر گناه را

پاك مي كنند ؟

آه

آه از اين همه گناه و اشتباه

آه نام ديگر تو است

كبوتر تو است

 

قلب من دوباره تند تند مي زند

مثل اينكه باز هم خدا

روي قالي دلم

پا گذاشته

در ميان رشته هاي نازكش

نقش يك درخت و يك پرنده كاشته

 

قلب من چقدر قيمتي است

چونكه قالي ظريف و دست باف اوست

اين پرنده كه لاي تار و پودش است

هدهد است

                مي پرد به سوي قله هاي قاف دوست !

 

 

 

 

*****************

 

 

 

 

تعبير خواب ........ قيصر امين پور

 

ديشب دوباره

گويا خودم را خواب ديدم:

در آسمان پر مي كشيدم

و لابه لاي ابرها پرواز مي كردم

و صبح چون از جا پريدم

در رختخوابم

يك مشت پر ديدم

يك مشت پر ؛ گرم و پراكنده

پايين بالش

در رختخواب من نفس مي زد

 

آن گاه با خميازه اي ناباورانه

بر شانه هاي خسته ام دستي كشيدم

بر شانه هايم

انگار جاي خالي چيزي ...

چيزي شبيه بال

                     احساس مي كردم !

 

 

 

و باز هم مثل هميشه

 يا علي

كه آغاز و نهايت ما اوست .

 

 

 

 

 

+ به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385 3:8 توسط قاصدک |


 

ما همه آفتابگردانيم

 

عرفان نظر آهاري

 

 

گل آفتابگردان رو به نور مي چرخد و آدمي رو به خدا . ما همه آفتابگردانيم .اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي ديگر آفتابگردان نيست . آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد . اين ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .

 

 

آفتابگردان به من گفت :" وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد . آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد .

 

 

آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند . او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد . او همه ي زندگي اش را وقف نور مي كند در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد . نور مي خورد و نور مي زايد .

 

 

دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب آفتابگردان مي ميرد ؛ بدون خدا انسان . "

 

 

آفتابگردان گفت : " روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه   تو به خدا برسي ديگر "  تويي  " نمي ماند . و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم  تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ " آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد . گفت و گوي من و آفتابگردان نا تمام ماند . زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود .

 

 

جلو رفتم بوئيدمش بوي خورشيد مي داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت ؟ "

 

 

آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم ....

 

 

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه دهم مهر 1385 4:45 توسط قاصدک |


 

مي گفت : نمي فهمم چه مي گويي !

مي دانستم نمي فهمد چه مي گويم

اصلا مي خواستم نفهمد

تا با خيال راحت بتوانم بگویم : دوستت دارم ...

 

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه نهم مهر 1385 6:15 توسط قاصدک |


 

 

ساكت و ساده و سبك بود ؛ قاصدكي كه داشت مي رفت . فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت . قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد . قاصدك رو به فرشته كرد و گفت : « اما شانه هاي من ظريف است . زير بار اين خبر مي شكند . من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم . »

فرشته گفت : « درست است , آنچه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن است و سنگين ؛ حتي براي كوه . اما تو مي تواني زيرا قرار است بي قرار باشي . »

فرشته گفت : « فراموش نكن . نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر . »

آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوي ازل و ابد مي داد .

 

************************************************

 

حالا هزاران سال است كه قاصد مي رود ,مي چرخد و مي رود ,مي رقصد و مي رود و همه مي دانند كه او با خود خبري دارد .

ديروز قاصدكي به حوالي پنجره ات آمده بود . خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است . پنجره بسته بود , تو نشنيدي و او رد شد .

 

************************************************

 

اما اگر باز هم قاصدكي را ديدي , ديگر نگذار كه بي خبر بگذارد و برود . از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و او اين همه بي قرار شد .

 

 

 

+ به دست باد سپرده شده در جمعه هفتم مهر 1385 10:15 توسط قاصدک |


اینجا با لبخند گز می کنیم
و تو نمی بینی
یعنی چشمانت را بسته ای تا نبینی ...شاید خوابیدی
اما من می خواهم بیدارت کنم
بلند صدایت می کنم
از خواب می پرم
و تو نیستی که لبخندم را ببینی !

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 11:2 توسط قاصدک |


مي نشينيم با لبخند

و خدا خدا مي كنيم لبخندمان را خدا ببيند

اما يادمان رفته

بهانه ي تمام لبخندهايمان خود اوست ....

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مهر 1385 10:2 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin