تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

گریستم وقتی در نگاهت رد خون را دیدم

یا شاید سرخی اشک را!

برادرم !

خواهرم!

مادرم هنوز داغدار فرزندش است

همچنان که من داغدار برادر !

در سرزمین تو

هر روز

مادران بسیاری بر دلشان داغ می نشیند

خواهران بسیاری برادر از دست می دهند

کودکان بسیار زیر آوارهای گرگ صفتان اسراییلی پرپر می شوند .

در سرزمین تو که از سرخی خون هزاران برادر نا دیده ام خونین است.

در سرزمین تو که از حیای نگاه دخترانش تور سپید بر سر کشیده.

در سرزمین تو که روزی عروس زیبای خاورمیانه بود ....

امروز رد سیاه درد را می بینم

نه !

تاریخ فراموش نمی کند

من هم ....

اما چرا جهان سکوت کرده است؟

یعنی نمی بینند؟

کوفی عنان پشت آن سازمان مثلا ملل ات چرا ساکت ایستاده ای؟

جوابم را بده ..............

راستی صلح کجاست ؟

پشت بیانیه های پر از تزویر رهبران اسراییل ؟؟؟

یا در میان رد نگاه خونین برادرانم؟؟؟؟

این روزها سخت دلم گرفته است...

دیروز یاد دفتر خاطرات دخترکی فلسطینی افتادم

و یاد ترس ها و دلهره هایش

یاد موشک هایی که بی هوا بر سر رویاهای کودکان آوار می شوند

یاد کودکانی که نمی دانند آرامش چه طعمی دارد

و یاد مردی که این روزها تنهاست!!!!

"شرم الشيخ كوفه است و
جنوب ، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه ، فرات است
فرات ، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است !

وگرنه اين سران
دشداشه هاشان را
پرچم صلح كردند و فروختند
شايد اگر نبود نفت مي جنگيدند
ديروز، ذوالفقار را
با قطعنامه ها
تاق زدند
امروز منتظرند
كه از قطعنامه ها
زمين و نان
فرشته و غلمان ببارد!
باريد!
و قطعنامه همين بمبي ست
كه دارد مي بارد!

جنوب غرق خون است و
غزه آهوي زخمي
تو تنها مانده اي نصرالله!
در خيبري به نام جنوب
و هواپيماها دارند خندق مي كنند و
كودكان زخمي تشنه اند
تو رفته اي از شريعه آب بياوري
در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي

اوضاع روزگار بد نيست
از سران عرب
يكي با شمشيري از طلا بركمر
دارد ريشش را خضاب مي كند و
يكي
هميشه در مواقع حساس
به سجده مي رود
شيخ فلان
تا دشداشه را عوض كند
شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش
شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات امريكايي
دير خواهد شد
نماد ارتش عربي
پليس مصراست
كه همچنان حمله مي كند به الازهر!
جان بولتون دارد پارس مي كند درسازمان ملل!
تنها تو مانده اي نصرالله !
پس شمشير را پس بگير و
اسب را پس بگير و
شريعه را پس بگير و
غيرت عربي را پس بگير
كه پادشاهان عرب
شيهه اسبان مرده اند! " (۱)


۱ـ تو تنها مانده ای نصرالله ..... علیرضا قزوه

 

 

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 9:4 توسط قاصدک |


دیشب از سکوت ماه می گذشتم آرام

و سرود خوان با باد می دویدم

و تو آرام می گذشتی انگار که کودکی با لبخند

و مرا با سکوتی تنها زیر لب

زمزمه وار

می خواندی

گفتمت : کودکی هایم را در گهواره ی خاطراتم جا گذاشته ام !

خندیدی

گفتمت : با رودها می دودم

مثل کودکی که در باد خنده زنان به دنبال رد عبور قاصدکان می گذرد بی تکلف

گفتی : رسم عبور دوستی است

و انگار من نادانسته می دانستم ....

یادت هست یکبار صدایت کردم و تو گفتی : بله دوست ـ باز کوچک !؟

خندیدم و گفتم با من بودی ؟

گفتی مگر جز تو کسی رسم کبوتران را می داند ....؟

مگر اوج در دستان تو نیست ؟

سر تکان دادم ....

گفتی : مگر رسم کفتربازان رسیدن به اوج نیست با پر دادن کبوتران و مگر تو به اوج نمی روی با اوج گرفتن دوستانت ....؟

تازه معنای سخنش را درمی یافتم ...و راز نگاهش را

 ونمی دانستم که چه زود باید به معنای سخنش دل دهم !!!

روزی که شاید سبزتر از تکامل پروانه و کرم بود .....

روزی که زیباتر از تولد بچه گربه ای کوچک بود

روزی به لطافت آب

در پگاهین لحظه های روشنای باد

به اوجی دوباره رسیدم وقتی او برای همیشه پرید .....

و من ماندم با کودکی هایی جامانده در گهواره ی زمان

با کودکی های دوان به دنبال باد ...

با دستانی گشوده در مرز نگاه .....

و او آسمان را فتح کرده بود باز !!!!!!!!

 

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 9:5 توسط قاصدک |


تو را افزون بر نگاه


               تو را بر مدار نگاه


                                     تو را مست نگاه آفریدند


و مرا مست راه ها و

                              بادها و

                                                        سرگردانی ها ....

دل بده به دلم

                             و چشمانت را

                                                با همان نخی که دلت را به دلم کوک زدی

                                                                                                           به نگاهم بدوز ...


 

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 9:13 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin