|
گریستم وقتی در نگاهت رد خون را دیدم یا شاید سرخی اشک را! برادرم ! خواهرم! مادرم هنوز داغدار فرزندش است همچنان که من داغدار برادر ! در سرزمین تو هر روز مادران بسیاری بر دلشان داغ می نشیند خواهران بسیاری برادر از دست می دهند کودکان بسیار زیر آوارهای گرگ صفتان اسراییلی پرپر می شوند . در سرزمین تو که از سرخی خون هزاران برادر نا دیده ام خونین است. در سرزمین تو که از حیای نگاه دخترانش تور سپید بر سر کشیده. در سرزمین تو که روزی عروس زیبای خاورمیانه بود .... امروز رد سیاه درد را می بینم نه ! تاریخ فراموش نمی کند من هم .... اما چرا جهان سکوت کرده است؟ یعنی نمی بینند؟ کوفی عنان پشت آن سازمان مثلا ملل ات چرا ساکت ایستاده ای؟ جوابم را بده .............. راستی صلح کجاست ؟ پشت بیانیه های پر از تزویر رهبران اسراییل ؟؟؟ یا در میان رد نگاه خونین برادرانم؟؟؟؟ این روزها سخت دلم گرفته است... دیروز یاد دفتر خاطرات دخترکی فلسطینی افتادم و یاد ترس ها و دلهره هایش یاد موشک هایی که بی هوا بر سر رویاهای کودکان آوار می شوند یاد کودکانی که نمی دانند آرامش چه طعمی دارد و یاد مردی که این روزها تنهاست!!!! "شرم الشيخ كوفه است و وگرنه اين سران
۱ـ تو تنها مانده ای نصرالله ..... علیرضا قزوه + به دست باد سپرده شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 9:4 توسط قاصدک |
دیشب از سکوت ماه می گذشتم آرام و سرود خوان با باد می دویدم و تو آرام می گذشتی انگار که کودکی با لبخند و مرا با سکوتی تنها زیر لب زمزمه وار می خواندی گفتمت : کودکی هایم را در گهواره ی خاطراتم جا گذاشته ام ! خندیدی گفتمت : با رودها می دودم مثل کودکی که در باد خنده زنان به دنبال رد عبور قاصدکان می گذرد بی تکلف گفتی : رسم عبور دوستی است و انگار من نادانسته می دانستم .... یادت هست یکبار صدایت کردم و تو گفتی : بله دوست ـ باز کوچک !؟ خندیدم و گفتم با من بودی ؟ گفتی مگر جز تو کسی رسم کبوتران را می داند ....؟ مگر اوج در دستان تو نیست ؟ سر تکان دادم .... گفتی : مگر رسم کفتربازان رسیدن به اوج نیست با پر دادن کبوتران و مگر تو به اوج نمی روی با اوج گرفتن دوستانت ....؟ تازه معنای سخنش را درمی یافتم ...و راز نگاهش را ونمی دانستم که چه زود باید به معنای سخنش دل دهم !!! روزی که شاید سبزتر از تکامل پروانه و کرم بود ..... روزی که زیباتر از تولد بچه گربه ای کوچک بود روزی به لطافت آب در پگاهین لحظه های روشنای باد به اوجی دوباره رسیدم وقتی او برای همیشه پرید ..... و من ماندم با کودکی هایی جامانده در گهواره ی زمان با کودکی های دوان به دنبال باد ... با دستانی گشوده در مرز نگاه ..... و او آسمان را فتح کرده بود باز !!!!!!!!
+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 9:5 توسط قاصدک |
تو را افزون بر نگاه
بادها و سرگردانی ها .... دل بده به دلم و چشمانت را با همان نخی که دلت را به دلم کوک زدی به نگاهم بدوز ...
+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 9:13 توسط قاصدک |
|