|
نشسته ام لب پنجره ي عدم و آن سویش را نگاه میکنم با اضطراب پاهایم را آرام تکان میدهم و مدام از خودم می پرسم چه قدر دیوانه ام ؟ از خدا می پرسم دیوانه بودن یعنی چی ؟ لبخند میزند ... میگویم به بهانه ی لبخندت مرا دیوانه راهی دنیا کن و همین طور هم می شود ! پا توی دنیا که میگذارم مثل دیگر کودکان نمی خندم فکر میکنم باید چیزی در من با دیگران فرق کند لبخند میزنم آرام...مثل همان لبخند خدا راستی چه قدر زود دلم برایش تنگ شد.... بزرگتر و بزرگتر میشوم روزها میخوابم و شبها زندگی میکنم گاهی روز که میشود به دنبال رد سایه ی عبور موسیقی چلچله ای در باد می دوم و وسعت نگاه انسانها را با دلشان متر می زنم در خیابان دنبال رد عبور مورچه ها راه می افتم و به کفشدوزکی که روی زمین جا مانده دل می هم اینجا پروانه ها سفیدند گربه ها هم .... حتی حتی مردانی که زیر درختان توت مینشینند و حتی سایه ها ... دیروز با خودم می گفتم با گذشتن آن گربه ی سفید از کناره تندیس های آهنین هزاره ی بیستم قرنی دگر گذشت اما ... سالها بود که ما وارد هزاره ی سوم شده بودیم.....
+ به دست باد سپرده شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 9:51 توسط قاصدک |
من و تو كودكيم تو كمي بيش از كودكي هايت من كمي كمتر اما هنوز كه هنوز است به نفس نفس زدن هاي در كتري روي گاز مي خنديم!
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 1:45 توسط قاصدک |
آره یک سال گذشت ...بهتره بگم یک سال و یک هفته ! جالبه ها از چند ماه قبل داشتم برا خودم نقشه می کشیدم که برات یه جشن تولد حسابی بگیرم اما همین که رسیدم به روز تولدت همه چی از یادم رفت ....از یادم که نرفت حوصله نکردم بیام یه سر بزنم ....باورت میشه ؟ چرا باورت نشه ....؟ ولش کن مهم اینه که دارم دوباره می نویسم .... خوب عزیزم تولدت مبارک یادم نمی رود روزی را که برای نخستین بار خیالم سخت سرما خورد ...عطسه کردم و تو در رویش نخستین قاصدکم روییدی !
+ به دست باد سپرده شده در جمعه نهم تیر 1385 20:30 توسط قاصدک |
|