|
S . O . S بوق هاي ممتد خط هاي سفيدي كه به سياهي مي رسند سختي جدول هاي كنار خيابان فرو رفتن كاپوت ماشين احساس خلا..... S . O . S سرم به شيشه ي جلوي ماشين برخورد مي كند شيشه خرد مي شود صداي ضبط ماشين هنوز بلند است كاش يكي خاموشش مي كرد! S . O . S از هيچ چيز مطمئن نيستم نمي توانم خودم را تكان دهم نه دستانم نه سرم چيزي جلوي چشمانم را گرفته زبانم تلخ است مزه ي آهن ته گلويم رسوب كرده چشمان بسته ام را به هم فشار مي دهم.... S . O . S چه مدت است اينجايم ؟ ده دقيقه ؟ نيم ساعت ؟ يك ساعت ؟ پس چرا كسي براي كمك نمي آيد ؟ S . O . S بوق هاي ممتد خط هاي سفيدي كه به سياهي مي رسند هيچ حركتي نمي كنم صدايي مي گويد .... كات ! + به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 8:15 توسط قاصدک |
امشب عطش دارم . عطش نوشتن . خواندن. خط خطي كردن. راست نوشتن. در هم نوشتن. خط زدن. از نو نوشتن . نوشتن و نوشتن و نوشتن . انگار تمامي كلمات اينجا توي مغزم به هم متصل مي شوند بعد توي رگ هايم مي جوشند و مي رسند به دست راستم. شايد چون راست دستم. اگر چپ دست بودم مي جوشيدند در دست چپم و من خودكارم را روي كاغذ مي گذارم و جلو مي روم . خط به خط . كلمه به كلمه . حرف به حرف و مي نويسم و مي گذرم. اينجا " و " ها همگي ماهي هاي سرخ كوچكي هستند كه دريا مي خواهند. موج مي خواهند و تو سياوشي. سياوش كه دريا نداشت . آتش داشت . راستي ماهي در آتش مي ميرند كه ! اما سياوش چرا نمرد ؟ سياوش از تبار آب بود؟ شايد براي ماهي ها سياوش كفايت مي كند ..... اما نه .... چيزي ته گلويم در سر دلم نشسته. انگار دردي است با سرپوشي بر آن كه گاهي بادي مي زند و سرپوش كنار مي رود و درد چنگ مي اندازد به ته گلويم . فشارش مي دهد . چشمانم مي سوزد و خيس مي شود ... براي گذشتن از آتش بايد آب بود . بايد دريا بود . من تمامي ماهي هايم را به سياوش سپردم تا با خودش ببرد. شايد سياوش آرش را ديد و كمانش را از او گرفت و من در كنار زه كمانش شست سال نه شصت سال به انتظار نشستم و زه كمانش را نگه داشتم تا مرزهاي خودم را پيدا كنم و ماهي ها را به آب هاي سرخ نگاه كاوه رساندم . من امروز نه فريدونم نه رستم . نه كاوه ام نه سياوش. من يك اسبم. اسبي كه از ستاره ها رم مي كند . رم مي كند و مي هراسد و دل از دشت مي كند. من نه كيانوشم نه حافظ ! من حافظه ي تاريحي ملتي هستم كه درد را مي شناسد و آتش و آب را . من تشنه ام. عطش دارم. اينجا واژه ها از من مي هراسند . من از تو. تو از ستاره ها . ستاره ها از شب . شب از نگاهت و نگاهت از دلم . من اسبم تو رام نشدني . من اسبم تو اهلي . اينجا همه چيز در تناقض است . تو با تو . من با تو . من با من . اينجا مايي نيست يا مني يا تويي . اينجا همه ستاره اند. اسبند . شبدرند. شب اند . اينجا همه نقره اي اند مثل رنگ هبوط ستاره ها بر شبنم . مثل هجرت ستاره تا شبدر . مثل تصوير ماهي تا موج . موج تا ساحل . ماهي تا ماه . ماه تا ماهي . اسب تا شبدر و شبدر تا تو . تويي كه ماه و شبدر و موج و دريا با نگاهت نگاهم مي كنند ! + به دست باد سپرده شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 15:16 توسط قاصدک |
دريا به غرور موج ها را مي شست هر موج به آهنگ غریبی مي گفت: ما راز به دوشان غروبان هستيم! هر موج به ساحل چو فرو مي شد خفت ! + به دست باد سپرده شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 7:59 توسط قاصدک |
ديشب توي دشت يورتمه مي رفتم .
دشت زير پايم نقره اي بود.
مثل رنگ ماه !
شايد چون شب بود تمام ستاره ها روي شبدرها هبوط كرده بودند ...
دشت شبدرها....
شب
دشت ستاره ها بود !
و من اسبي كه پا بر ستاره ها مي گذاشت و راه مي رفت.
و رنگ روياهايم به رنگ دشت شده بود....
نقره اي !
و تو از آن بالا به من نگاه مي كردي.
و من دلم تو را مي خواست.
كاش !
هر شبدر.....
هر ستاره......
پله اي بود براي بالا آمدن من از آسمان.... + به دست باد سپرده شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 9:29 توسط قاصدک |
چند وقت است نوشتنم نمی آید خواندنم هم گاهی سرم را روی دستانم می گیرم و به دنیای خیال می برم و زیر سقف بازارهای قدیمی گردش می کنم از کنار پیرمرد آکاردیون زن می گذرم خسته نگاهم می کند من آرام لبخند می زنم از کنار بازار مسگرها که می گذرم سرم بوی چکش می گیرد و با هر ضربه خرد می شود اما انگار آب از آب در درون دلم تکان نمی خورد باز هم همان سکوت دریا انگار درونم هزاران دریای آرام دارم ..... گاهي شبها در مرز دنيايم گم مي شوم من شب ها آني مي شوم كه او مي خواهد چرا كه شبانم و از شبانان عجب نيست كه روياي ني لبكي داشته باشند و گله ي گوسفندي تنها ...... وب گردی می کنم اغلب شبها دوستانی دارم در دنیایی خیالین با دردهایی انسانی و سخت که هر یک دلی می خواهد به قدر دریا یکی مسافر است یکی هذیان گو یکی بیدار و یکی خواب یکی دختر دریاست و دیگری خواهر خورشید من اما قاصدکم... حسی زیر پوستم می دود که نا آرامم می کند نمی دانم چیست انگار درونم را مورچه ها فتح کرده باشند هزاران هزار رد عبور را از درونم می بینم و از همگی آنها منم که می گذرم روزی هذیان گو به من گفت کلمات هیچ وقت آن طور نیستند که بیان می شوند راست می گفت من در حجم کلمات گم شده ام .... می ترسم..... خدایا ! ربٌ اشرح لی صدری و یٌسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی ! + به دست باد سپرده شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385 8:10 توسط قاصدک |
|