|
امشب راهی ام ! مسافر راه ها و کوره راه ها می شوم ... اگر بنشینی اینجا و منتظر باشی تا آفتاب غروب کند.... اگر بنشینی و منتظر در آمدن تک تک ستاره ها باشی .... حال و هوای من را می فهمی! امشب تا ستاره ها راهی نیست ....باور کن ! بال هایم را دیروز از پستوی دلم در آوردم ... دو بال کوچک نارنجی که روزها بود نبسته بودمشان به شانه هایم ! امشب می بندمشان و پرواز خواهم کرد .... همیشه ...همه جا ....با بال های گشوده می توان پرید ...اینجا اما با بال های بسته و چشمانی نیز ! بگذار تنها همین یک بار به مرز نگاهت بیندیشم و بعد ...برای ابد مرز خیال را به زمزمه ای خواهم شکاند. همین یک بار ....قول می دهم ..... چشمانم را می بندم و می گذرم ....
+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 14:51 توسط قاصدک |
من مرز نگاه را می دانم آهنگ غرور ماه را می دانم فانوس به دست لحظه ای می گذرم من رمز سکوت راه را می دانم ! .................... موسم خوشه چینی شده کودکی هایم می دود تا مزرعه ی دلم می نشینم بالای تپه ی مشرف به چشمانت داد می زنم : های ی ی ی ی موسم خوشه چینی شده ! آنقدر می نشینم تا شب شود و ستاره ها در آیند ستاره هایت را خوشه خوشه می چینم ! .......................................... به ابتداي حادثه خنديديم با ماه پياده آمديم تا مرز شدن.... پرسيديم : اينجا كجاست ؟ گفتند : ابتداي حادثه باز هم خنديديم ! گفتمت : اينجا شباني مي كنم شب آني مي شوم كه تو مي خواهي روز آني كه خودم و ديدم چه عجب !!!!! كه شب و روزم تويي ! گفتي : عجب از شبانان نيست كه روياي ني لبكي دارند و گله ي گوسفندي... گفتمت : شبانان راز گردند و تو رازهاي شبانان را از نگاهشان مي خواني. گفتي : نه فقط راز گردند كه ابتداي حادثه را مي زيند ! خنديديم و تا ماه پياده آمديم و تا شب رويا خوان ..... چرا كه ابتداي حادثه حادث شده بود ...... + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 0:57 توسط قاصدک |
من حساب كردن نمي دانم ! نه جمع .... نه تفريق.... نه ضرب .... نه تقسيم..... فقط به من بگو حرارات نگاهت را به چه حسابي بگذارم ؟! + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385 12:12 توسط قاصدک |
تكرار.... روزمرگي.... روزمرده گي.... فرو رفتن و سقوط ! در حياط نگاهم مي دويدم و ذهنم چه قدر جاي خالي داشت براي عبور از برزخ هايي درونم.... مي دويدم و دستانم بادبادك هاي كوچكي بودند كه در باد بالا مي رفتند تا اوج .... ///////////////// نمي دانم كه بود كه گفت:" مار و پله بازي عشاق است !" نخند ! بازي عشاق است چون ورودش آسان است و طي مسير ناگهان سخت مي شود . شايد در آخرين خانه ناگاه ماري از خانه اي بيرون خزد و تو را از آن اوج تا حضيض سقوط پايين آورد.......... ///////////////////////// امروز 28 صفر است. رحلت پيامبر (ص) و امام حسن مجتبي (ع)...يكي از همسايه ها برايمان يك كاسه شعله زرد آورده. كمي از شعله زرد را در ظرفي براي خودم مي ريزم . هنوز داغ است كمي با قاشقي كوچك از آن مي چشم و نمي دانم چرا اشك در چشمانم حلقه مي زند. نمي دانم چرا يك دفعه اين همه دلتنگي دويد ته دلم.... نمي دانم چرا اين همه دلم تنگ بود كه حتي از ساعتي قبل از اذان صبح نتوانستم بخوابم . بيدار بودم و مُدام در آسمان باراني رد نگاهم را به دنبال چيزي گم شده مي دوانيدم اما .... اما چيزي گم شده بود در دلم كه نمي توانستم جاي خاليش را با تمام حجم ابرهاي باراني آسمان هم پر كنم . دوباره گريه ام گرفته بود ......... /////////////////////////////////// پارسال اين موقع ها سوريه بودم . وقتي داشتم بر مي گشتم مثل الان دلتنگ بودم . دلتنگ تمام ثانيه هايي كه در حريم حرمش نگاهم اوج مي گرفت با پرواز كبوتران.... دلتنگ آن موهبت عظيم كه موقع رفتن به من دادند! دلتنگ لمس دوباره ي آسمان .... ///////////////////////////////////////// با دوستي حرف مي زدم به او گفتم : " من فكر مي كنم بايد اين كار را بكنم " . به من گفت :" همين جا دست نگه دار ! تو نبايد فكر كني كه اين كار را بايد بكني ....تو بايد عمل كني ...تا وقتي فقط فكر انجام كاري را مي كني هيچ قدمي به جلو بر نمي داري ! " //////////////////////////////////////////////////// آن كس كه براي ما تعيين مي كند كه چه وقت بايد حركت كرد در چه جهت يا با چه هدفي تنها خود ما هستيم چرا كه تا هدف از حركت و جهت حركت مشخص نباشد جز سقوط سر انجامي نخواهيم داشت .... /////////////////////////////////////////////////////////// "... اگر من در خانه اي زندگي مي كنم و منتظرم كه روزي تغيير مكان دهم و يا در سرنوشتي هستم كه مي كوشم و منتظرم كه عوض شود و در وضعي زندگي مي كنم كه انتظار تغييري را دارم به اين معني است كه من نه خانه و ساماني را كه در آن به سر مي برم و نظامي را كه در آن زندگي مي كنم قبول ندارم و به آنچه كه در برابرم بر دوشم و بر سرم است معترضم . آدم معترض منتظر است . آدمي كه آنچه را هست دوست دارد پذيرفته و به آن معتقد است منتظر تغيير نيست . محافظه كار است . مي خواهد حفظش كند . معترض است كه مي خواهد خرابش كند . چه منتظر كسي....چه منتظر حادثه اي ....چه منتظر فرصتي ....چه منتظر شرايطي و چه منتظر معجزه اي ....." كتاب : انتظار مذهب اعتراض ....دكتر شريعتي //////////////////////////////////////////////////////////////// گاهي نامه مي نويسم نامه هايي به دوستي كه مي شناسدم به اسم و رسم اما من تنها در پس تكرار و ماندن هاي بسيار در گرداب خود فراموشي تنها دوستش دارم...تنها دوستش دارم و اين دوست داشتن چه تلخ است بي شناخت ! گاهي كه گم مي شوم در خودم ....در درونم .....در بي نهايت خودم و يادم مي رود دليل بودنم را ! گاهي كه فراموش مي كنم و گير مي كنم در تكرار و روزمرگي و بوي نا ميگيرند لحظه هايم در ماندگي زمان و حرف هايم خزه مي بندد در گلويم تنها حرف زدن با اوست كه نجاتم مي دهد ... تنها اوست كه به سراغ من اين نا آشناي آشنا مي آيد و دستم را مي گيرد و مي بردم... گاهي عصرهاي جمعه اگر دلم هنوز گرد بار گناه نگرفته باشد دلتنگ نبودنش مي شوم... دلتنگ صبرش... دلتنگ اشكش.... و حرفهايم را در كنار اشكهايم برايش مي فرستم. مي دانم كه مرا با اشكهايم مي شناسد! من نيز او را دوست مي دارم.... اما چه دوست داشتن تلخي است اين مهر بي شناخت كه آتشم مي زند و چون شرري بر تار و پود جسمم مي پيچد و بر بادم مي دهد.... امروز جمعه نيست اما از ديروز من حال و هواي دلتنگي عصرهاي جمعه را دارم دلتنگ دلتنگ دلتنگم ! دوستي مي گفت:" آدمها همه دير باورند و زود رنج . بهانه مي گيرند . مي گويند : او نيز ما را فراموش كرده است . اما من مي دانم كه شما همه را به اسم و رسم و نيت به ياد داريد . " مي دانم كه دوستم درست مي گفت ...مي دانم ! ///////////////////////////////////////////////////////////////////////// از ياد نمي برم آن روز را كه با پدر گفتم : كدامين كوه ميان ما و او غروب افكند؟ گفت : فرزندم دانستم كه بالغ شده اي كه نابالغان از او هيچ نپرسند و به او هرگز نينديشند. گفتم : در كنار كدامين بركه بنشينم تا مگر رخسارش در او بتابد؟ گفت : فرزندم ! دانستم كه از من ميراث داري كه پدران تو همه بركه نشين بوده اند. گفتم : پدر جان ! چرا عصر آدينه ها پرواي ما نداري ؟ گفت : فرزندم ! پروانه ها همه چنيند . گفتم : مادر مرا چه روزي زاد ؟ گفت : جمعه. گفتم : و شما ؟ گفت : جمعه. گفتم : برادران و خواهرانم ؟ گفت : جمعه. گفتم : چگونه است كه ما همه جمعگانيم ؟ گفت : در روزگار نامرادي هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارد . همه عصرند . کتاب : ندبه های دلتنگی .......رضا بابایی ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// عشق شكل گرفته!!!! " عشق از نياز بر مي آيد اما كدام نياز ؟ عشق خود نياز است ،اما نياز به تبديل شدن و به اين گونه از بن بست رهيدن، از خود خلاص شدن و به معشوقي كه بالاترش يافته اي پيوستن و با او ماندن .چون هنگامي كه بودن تو ، ماندن است و ماندن تو مرگ است، بايد اين بودن ، از بن بست ماندن نجات بگيرد .بايد در راهي بيفتد و جهتي بيايد . اين عشق است و عشق از اين نياز برخاسته . و اين عاشق است كه به راحتي مي تواند خودش را بدهد كه خود برتري را به دست آورده است. مي تواند فناء شود كه وسعت بزرگتري را شناخته است; با وسعتي كه وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فرو ريختنش ،بيشتر شدن است و بزرگتر شدن است و باقي ماندن است و از بن بست رهيدن و ادامه يافتن . آنچه ما با نام عشق امام با آن مانوس شده ايم و به آن دل بسته ايم ،عشق نيست و اين نياز ادامه يافتن و حركت كردن نيست كه نياز به سر گرم شدن و تنوع داشتن است . آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشق فاصله دارد . ما از امام نه خودش و نه خودمان بلكه خانه و زندگي را مي خواهيم و از او به جاي وسيله استفاده مي كنيم . ما بيشتر ها را فداي كم ترها كرده ايم و اين است كه عشق نيست بازي است . مثل بازي بچه هايي كه باش ها را زير پايشان مي گذارند. تا به عروسك هايشان برسند و همين كه رسيدند ، فرار مي كنند . سوداگري است مثل سوداگري آن رند كه مي گفت : حيف است انسان از غير امام چيزي بخواهد . در حالي كه حيف است از امام و غير از امام ،چيزي بخواهيم . ما از امام ، امامت را مي خواهيم و اين عشق ماست و از او وسيله ي راه يافتن و جهت گرفتن مي سازيم و اين توسل ماست. جز اين عشق و توسل، ظلم است، جفاست . امام وسيله است براي چه ؟ براي نان و آب و زن و فرزند؟ اين ها كه وسيله هايي ديگر دارند. او وسيله ي رسيدن است . جهت يافتن است حركت كردن است پس توسل به او به كار گرفتن او در جايي است كه جايگاه اوست و در خور اوست . از او بايد حركت ، جهت و هدايت گرفت او را براي اين كار ها گذاشته اند . توسل به امام اين نيست كه از او به جاي وسيله كار بكشيم و او را وسيله ي هوس ها و پل توقع ها سازيم آيا اين است توسل ؟ عشق ما بازي است ، سوداگري است ، نياز هاي پايين و محدود است ، ماندن است نه جهت يافتن و رفتن. ما مي خواهيم از معصوم به سمت خود بكشيم ، در حالي كه آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است . « ما عِنْدَكُمْ نَيْفَدُوَ ما عِنْدَ اللهِ باقٍ »[1] آنچه با خداست باقي است ، پس ما بايد خود را به آن طرف بكشيم . تجارت اين است كه از دست رفته ها را به دست بياوريم . و فاني ها را به بقاء بسپاريم . عشق ما خام و پوچ است . عشقي است كه هنوز با حادثه ها شكل نگرفته و در كوره ها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است . مي گوييم مي خواهيم امام را ببينيم و اين يك عشق است ولي باز نشده و شكل نگرفته عاشق مي خواهد راحت معشوق را فراهم كند . نه راحت خودش را ، چون راحتِ خودش همان راحت محدود و مانده و فاني است . پس بايد تو كار هايي كه به عهده ي امام است . عهده دار باشي . عشقي كه شكل بگيرد ، حركت مي شود ، شور ديدني كه شكل بگيرد ، كوشيدن مي شود شايد امروز اگر بشنوي كه امام در صد كيلومتري است آرام نگيري و بروي . ولي هنگامي كه پخته شدي اگر هم بداني امام در بيست متري تو است جرات رفتن نداري كه مبادا وجود تو ، حضور تو ، نگاه تو ، حركت دست و پاي تو ، بي حساب باشد و رنج امام . اين جاست كه عشقت چندين برابر شده ولي راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده كه بار بكشي نه اين كه خودت بار باشي . تو براي آن هايي ، نه بر آن ها ،كه ، گفته اند «كُونُوالنازَيَّنا وَ لا تَكُونُوا عَلَيْنا شينا »[2] زينتي براي ما باشيد . نه ننگي بر ما . راستي چقدر فاصله است ميان عشق ها و ميان نيازها . و چقدر زيباست چقدر عظيم است . عشقي كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده با « كَزرع اَخْرَجَ ثَطْئَهُ فَأ َزَرَهُ و فَاسْتَغْلَظَ فَاستَوي علي سُوقه »[3] اين چنين زرعي و رويشي است كه كشاورز را دلشاد مي كند .«تُعْجِبُ الزَراعَ »[4] و اين چنين عشق شكل گرفته اي است كه دشمن را مي شكند و غيظ در گلو مي آورد . « لِيَغْيِظَ بِهْمُ الْكُفّار »[5] و گرنه ما همگي خود براي شكستن امام ، وسيله هستيم ما خار چشم و استخوان گلوي او هستيم ، اما مالك ها هستند كه عشقشان شكل گرفته و حركت شده و معلي ها هستند كه عشقشان تبديل شده و به تسليم رسيده و آن درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبان ها را دلشاد مي كردند و به اعجاب وا مي داشتند , كه از نسيم سبك تر و رام تر بودند . در حالي كه طوفان ها را هم به بازي مي گرفتند و كوه ها را هم بيستون مي ساختند . اين درخت عشق است كه ميوه مي آورد و مهره مي سازد و ياور تهيه مي كند . آن ضرورتي كه از طرح انسان در هستي بر مي خاست ، امامت را مطرح مي كند. و همين ضرورت ، عطش و نياز به امام را در تو شكل مي دهد . و اين عطش شگل گرفته و اين عشق مبدل ، تو را به تهيه ي زمينه هاي آن حكومت ، در آن وسعت و با هدف بزرگ بالاتر از آزادي و عدالت و رفاه و تكامل وا مي دارد . اين جاست كه قلب مالك كه از عشق علي سرشار شده . او را به جدايي از علي, كه از جانش بيشتر احساسش مي كند . دستور مي دهد . مالك مي رود , ولي در اين جدايي با علي جمع است و هماهنگ است . خنك آنها كه در جداييشان با هم بودند.... بيچاره ما كه در جمعمان نا هماهنگيم ......." كتاب : تو مي آيي......استاد علي صفايي حايري (عين _ صاد) [1] - سوره نحل – آيه ي 96 ( آنچه نزد شماست تمام مي شود و آنچه نزد خداست , باقي است ) [2]- كتابي امالي , صدوق , مجلس 62 ,ص 400 ( به نقل از كتاب تو مي آيي) [3] - سوره فتح . آيه ي 29 ( همانند زراعتي كه جوانه هاي خود را خارج ساخته , سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و برپاي خود ايستاده است ) [4] - همان ( زارعان را به شگفتي وا مي دارد) [5] - همان ( اين براي آن است كه كافران را به خشم آورد ) + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385 14:46 توسط قاصدک |
سرم را تکیه دادم به دیوار کنار پنجره ی اتاقم نشسته ام و به کوچه نگاه می کنم انگار دستی من را به سال های کودکی ام پرت می کند خودم را می بینم که در کوچه می دوم به دنبال بچه گربه ای بعد پایم گیر می کند به لبه ی سنگی باغچه ی کنار در خانه و می خورم زمین سر زانویم زخم شده می سوزد روی زمین را که نگاه می کنم یک عالمه جوانه ی درخت سپیدار دور و برم ریخته مثل کرم می مانند کرمهایی پشمالو چند تایشان را از زمین برمی دارم سرشان را نخ می بندم و می اندازمشان توی جوب آب مثل ماهی توی آب این و ور آن ور می روند چه قدر خیال توی ذهنم مانده دوست دارم ماهیگیری شوم که ماهی می گیرد ماهی های من همه قرمزند توی ذهنم کلاه حصیری رو سرم دارم و در روی رودخانه ای آرام ماهیگیری می کنم درد زانویم را فراموش کرده ام صدای بق بقو ی یاکریمی که روی بالکن خانه برای خودش درست کرده خیالم را به هم می زند راستی چند وقت دیگر که جوجه هایش بزرگ بشوند خودم پرشان می دهم مثل آن موقع ها که موشک های کاغذی می ساختم و پرت می کردم طرف خانه ی یاکریم و جوجه هایش خودشان را از خانه پرت می کردند بیرون و می رفتند روی شاخه های درخت شاه توت حیاط می نشستند ... سرم را از دیوار جدا می کنم بلند می شوم در را باز می کنم و می روم روی بالکن اینجا هنوز چیزی عوض نشده جز درخت سپیدار که دیگر نیست و پارسال قطعش کردند بارها به بابا گفتم که اجازه ندهد تنها درخت سپیدار کوچه را قطع کنند می دانستم بعد از قطع درخت دیگر کلاغی که همیشه عصر جمعه روی بلند ترین شاخه اش می نشست نخواهد آمد اما درخت خشکیده بود و همه می ترسیدند مثل چند سال قبل با وزش بادهای سخت زمستانی بشکند و شاخه هایش روی خانه ی ما بیفتد هنوز جای خالی شاخه هایش را روبروی پنجره ی اتاقم می بینم باد می وزد سردم می شود از دوران کودکی ام بیرون می آیم صدای یا کریم ها هنوز توی حیاط می پیچد هنوز درخت انجیر سبز سبز است انار جوانه هایش را لابلای درخت انجیر پنهان کرده تاک های انگور سبز سبز شده اند رزها و یاس جوانه کرده اند پیچ های امین الدوله روی تمام دیوارها را پر کرده اند و جای تمام پیچک هایی را که خرگوش های من ریشه هایشان را جویدند گرفته اند من بزرگ شده ام و از تمام شیطنتهای کودکی ام فاصله گرفته ام بزرگ شده ام و دیگر از دیوار بالا نمی روم روی شاخه های درخت انجیر ظهر تابستان انجیر های رسیده را نشسته نمی خورم از شاخه های شاهتوت آویزان نمی شوم و تمام صورتم را قرمز نمی کنم فقط برای چشیدن شیرینی ـ ترشی اخرین شاهتوت نوک شاخه سنگ به طرف شیشه ی همسایه پرت نمی کنم با دوچرخه ام تمام خیابان آزادی را به سمت میدان آزدی رکاب نمی زنم دیگر با دوستانم توی کوچه به سمت هاشمی مسابقه ی دوچرخه سواری نمی دهیم دیگر صدای داد و فریادهایمان نمی آید من بزرگ شده ام اما کوچه هنوز من را به سن و سال کودکی ام به یاد دارد ..... + به دست باد سپرده شده در شنبه پنجم فروردین 1385 11:31 توسط قاصدک |
|