تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

چشمانت چشمان دشت بود ....وقتي رفتني من ديگر نديدم !

 

موسم رفتن است !

چادر ها را جمع كرده ايم.

سينه ام را پر از بوي چمن سرد مي كنم.

بوي چوب هاي نيم سوخته دلم را به هم ميزند.

گله ي گوسفند ها را راه انداخته اند

پاي بره ها را مي بندند و در خورجين مي گذارندشان

قاطرها ايستاده اند با نگاه هايي بي حس بره ها را بر خورجين هايي بر دوششان مي برند

به مادرم كمك مي كنم روي قاطر بنشيند

آه مي كشد.....

استخوان هايش درد مي كنند.

*********************************

موسم رفتن است!

دل نمي توانم از اين دشت بكنم

اولين بار آنجا كنار آن درخت ديدمت .

داشتي كوزه ي آبت را روي شانه ات صاف مي كردي

 خوب به ياد دارم چه بر تن كرده بودي بلوزي سفيد با دامني قرمز چين دار و بلند و روسري ات را پشت گردنت گره زده بودي  با دست راستت سر كوزه را رو شانه ات نگه داشته بودي و با دست چپ آرام عرقي را كه روي پيشاني ات نشسته بود پاك كردي ... ...راستش نمي دانم چه طور شد كه ناگهان انگار در چشمان تو گرفتار شدم ..راستي چشمانت چه رنگي بود سبز؟ ....هم رنگ چشمان عباس؟

همين طور محو تو ماندم تا پشت آن درخت در نزديكي جنگل گمت كردم....

اسمت تركمن خاتون بود. دختر اسماعيل و تنها خواهر عباس .....عباس كه رفت جنگ تو گريه مي كردي چشمانت قرمز شده بودند من از دور مي ديدمت ....جلو نيامدم راستش چيزي در درونم به ديواره هاي قلبم خودش را مي كوباند نمي توانستم اشك هايت را ببينم سوار سايه اسب سياهم شدم و به صحرا تاختم .....

زير اين آسمان و در اين دشت گسترده چه قدر راحت مي توانستم  بلند بلند گريه كنم و كردم ......

وقتي برگشتم نبودي ...هوا تاريك بود و تو پدرت اولين شب تنهايي تان را سپري مي كرديد ....

به چادرم رفتم و مادر داشت سفره را مي چيد ....صدا زد كجا بودي؟ ...هيچ نگفتم ....پشت بغض هاي شكسته داشتم خفه مي شدم ....

آن شب شام نخورده خوابيدم و يادم نمي رود تا صبح باز هم بي صدا گريه كردم و تو نمي دانستي كه كسي زير اين آسمان بلند امشب براي چشم هاي قرمز تو گريه مي كند....................

*************************

موسم رفتن است

 بايد برويم

اسبها شيهه مي كشند

 بي تاب شده اند

 افسارشان را مي كشم اما هنوز نفس نفس مي زنند و پره ها بينيشان تند تند باز و بسته مي شود.

هنوز قاطرها ارام ايستاده اند و بره هاي كوچك بع بع مي كنند ....سعي مي كنند خودشان را تكان دهند اما نمي توانند

پاهايشان بسته است

مادرم صدايم مي كند اشاره مي كند كه ......حركت كن ديگر

هنوز ايستاده ام و به سمت خانه ي خالي شما كنار جنگل نگاه مي كنم.

راستي تا كي آنجا مانديد ؟ تا يك سال بعد از شهادت عباس ؟

هنوز ان روزها از چشمه آب مي آوردي با كوزه ؟نه؟

هنوز گاهي با اسب چموشت در پهنه ي صحرا مي دويدي و من بي آنكه بداني تا آنجا كه نگاهم اجازه مي داد تو را دنبال مي كردم ؟

راستي چرا بعد از خبر شهادت عباس سوار اسبت نشدي ؟

چرا ديگر با كوزه سر چشمه نرفتي ؟

چرا ديگر لباس سياه را از تنت در نياوردي ؟

چرا ...؟

وقتي آن نامه ي لعنتي به دستت رسيد چه حالي داشتي ؟

نمي دانم شايد گريه كردي..... خيلي ......پدرت كه خيلي وقت بود بعد از رفتن عباس سرپا نايستاده بود ....

نمي توانست انگار كمرش شكسته بود .

لعنت به اين جنگ ....لعنت به اين جنگ كه عباس تو را از تو گرفت و تو را از من !

لعنت به اين جنگ ناخواسته .....

تركمن خاتون هنوز خواب چشمان سبزت را مي بينم كه از گريه قرمز شده اند.

راستي چرا ديگر نخنديدي ؟

********************************

موسم رفتن است!

بايد دل بكنم از اين جايي كه پر  از رد عبور و بودنت  شده.

باز چيزي خودش را در درونم به سمت گلويم مي كشاند .....كه انگار خفه ام مي كند

دستم را به سمت گلويم مي برم و كمي فشارش مي دهم چشمم مي سوزد و اندكي خيس مي شود

به سختي بغضم را فرو مي دهم و فرياد مي زنم : هي ......

اسبم با فريادم به راه مي افتد و قاطرها پشت سرم

سرم را بر مي گردانم

چشمانم را با پشت آستينم خشك مي كنم و ....

و تو نيستي كه ببيني كه براي نبودنت دوباره دلم تنگ شده

 مثل تمام آن شبها بعد از رفتن تو و پدرت به شهر به بهانه ي مداواي پدر زمينگيرت .

تركمن خاتون تو تمام حجم غرور من را با چشمانت به اسارت خود بردي .....

كاش بودي !

 

 

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 9:25 توسط قاصدک |


چشمانم بسته...من تو را مي بينم ...هرچند همه بگويند ...نگاهش كنيد ....او خواب مي بيند !

من می روم و در کوچه های عمرم میدوم

         هنوز نیاستاده نامش را فریاد خواهم کرد

                 نام بی نهایتی را که مرا به درونش دوباره فرا خوانده

 
                              فرقی نمی کند در کوچه های کودکی باشم یا نباشم


                                                         من زنده ام و احساس هایم دروغ نمی گویند.....


چیزی در قلبم می تپد که نمی دانم از کدامین نگاه بر دلم مانده....

                   هر چه هست زنده نگهم می دارد و مرا تا مرغزارهای روشن روحی سرگردان

                                         تا بی نهایتی نا به هنگام می برد !

پس بگذار در فراخناک این سکوت فریاد زنم ......دوستت دارم ای احساس ناشناخته !

                       ته دلم موجودیتی مطلق نفس می کشد....

                                      غیر از من ....

                                                                که مرا می برد به تجلی گاه خودم ....

                                             به مرز خودم !

من زنده ام و نفس می کشم....

         من زنده ام و روشن می شوم.....

                     من زنده ام و هیچ وقت اینقدر زنده نبوده ام !

 

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384 9:17 توسط قاصدک |


و با تو سفر آغاز كردم و رسيدم تا ساحل اكنون .....

....سرم را كه بلند كردم دستانت را در نگاهم گره خورده ديدم

گفتمت : " خيالت راحت ! از وقتي خيالم در خيالت گره خورده ...تاب جدايي ندارد مسير نگاهم از نگاهت ...."

آرام شدي و گذشتنت  را از ميانم را چون نسيمي حس كردم !

 

+ به دست باد سپرده شده در شنبه ششم اسفند 1384 7:57 توسط قاصدک |


گسيم و تلخ هنوز !

گاهي تلخيم گاهي شيرين اما نه مثل تلخ و شيريني ليمو شيرين!

مثل تلخي گس خرمالو هاي نرسيده .....

هر وقت رسيديم از درخت خواهيم افتاد ...

گاهي با يك باد ...

گاهي هم ....

 

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 12:43 توسط قاصدک |


قلبش در دستانش می تپید وقتی از بام آسمان بالا می رفت ...

گفتم : کجا می روی ؟

خندید....

نگاهش در نگاهم گره خورد و هیچ گاه نتوانستم این گره را باز کنم ...

مرا هم به دنبال خودش کشاند چرا که می خواست از بام اسمان برایم دست تکان دهد !

من به دنبالش رفتم و در میان دست هایش گم شدم ...

وقتی قلبش در دستانش می تپید !

 

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 12:39 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin