|
برفی سپيد مي بارد و تو از اوج بر زمين مي آيي من نگاهت را مي نوشم جام جام تو در نگاهت صداقت داري من در دستانم شكلات هاي كاغذي دستم را جلويت باز مي كنم مي خندي كاغذ شكلاتي را باز مي كني و صدايت مثل قنديل هاي كوچك خبر از هبوط فرشتگان مي دهد چيزي در درونم مي شكند و احساس مي كنم به عمق يخچال هاي طبيعي سقوط مي كنم .... + به دست باد سپرده شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384 19:52 توسط قاصدک |
برای بودنم برای نبودنم برای بودنت یا نبودنت دعا می کنم ! گاهی هیچ فرقی نمی کند که حرفی برای گفتن داشته باشی یا تمام سکوت های دنیا را به یکباره در کلماتت خالی کنی همین که حضور داشته باشی و بودنت آرام بخش باشد برای دیگران خوبی ! تو از دوستی چه می دانی ؟ دیروز نه دیشب که دیروقت هدی زنگ زد و گفت فردا ساعت هفت و نیم چه کاره ای ....می خواهم بروم جایی می آیی یا نه ....به حساب دوستی بی آنکه بپرسم کجا گفتم می آیم ... صبح بعد از نماز صبح بیدار ماندم خدا خدا کردم که مامان نپرسد صبح به این زودی آن هم جمعه کجا؟ شاید هم از دیشب بعد از اینکه به او گفتم جلسه دارم با بچه ها آرام گرفته بود و در خیال من نبود .... هفت و نیم از خانه زدم بیرون یعنی با آمدن هدی ....نپرسیدم کجا می خواهی بروی وسوسه شدم اما می دانستم و می شناختم جنس روحش را و به همان خدایی که از صبح تمام موهبت هایش را یک به یک لاجرعه چشیده ام وقتی در مترو از مقصدمان آگاه شدم اشک بود که راه را به چشمانم باز کرد ..........خدایا من قرار بود تنها به دیدنش بروم اما نشد. چند هفته بود اجازه نمی داد ..... و نمی دانم تو از اجازه ی حضور در کنار بزرگواری که شاید عهدی میان دلت با او باشد چه می دانی ؟...وقتی بروی و حتی با آنکه بدانی کجاست نگذارد که نزدیکش شوی ؟...........می دانم نمی فهمی چه می گویم ...... نمی دانم این نوشته را کامل کنم و در وبلاگم بگذارم یا نه برای خودم نگهش دارم با تمام آنچه که دیدم و شنیدم.... از کبوتری سپید که در بدو ورودمان به بهشت زهرا به استقبالمان آمد یا از شهید محمد عبدی که مرا با نغمه ی یک چلچله به سوی خودش کشید ...منی که این همه سال به دنبال نشانی مزارش بودم در بی تکلفی رهای یک نغمه یافتمش .....در برق یک نگاه اشنا .....نمی دانم تو از شهادت چه می دانی ...نمی خواهم به حریم روحت ضربه ای بزنم که خودم تاب نیاورم این پیچش نابه هنگام نگاهم را ! آنچه امروز بر من رفت یا بر هدی هر دو ازمون هایی بود بی تقصیر ...بی کوتاهی ... .... چه قدر این آرامش رها را می خواستم و تو مهربان خدای من لاجرعه وجودم را در دستان خدایی ات آرام کردی ......مباد آغاز طوفانی حزین ...مباد ! + به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 18:1 توسط قاصدک |
چندی بودنم آرامش را از نگاهتان می ربود چندی نبودنم اینجا را تاهمیشه .............تا همیشگی ترین همیشه نگه خواهم داشت به پاس تمام خاطرات شیرین و گاه تلخی که زندگیم با آنها رقم خورد ........ به پاس تمام دوستی ها مهر ها و حادثه هایی که بسان سم گوارایی در کنار جریان بودنم سر کشیدمش ......... به خاطر تویی که بودنت را انکار می کردم به پاس وجودت! + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 8:26 توسط قاصدک |
+ به دست باد سپرده شده در جمعه هفتم بهمن 1384 10:37 توسط قاصدک |
.....آنجا که باید سخن گفت خاموشی سودی ندارد انجا که باید خاموش ماند سخن گفتن چیزی نخواهد داشت ! امام علی ( ع ) ........................................................................ من پشت غرور زنانه ام معلقم هنوز پشت واژه هایی که برای تو حجم دار می شوند پشت حرکت در بی وزنی زمان پشت مکعب های سفید سرگردان کره های آبي اهرام وارونه مخروط های دوار ......... و تو پشت تمام نقاب ها! این بار که نیوتون را ببینم قانون تعلق را به او یاد خواهم داد تا وقتی زیر درختی به خواب می روم سیب هایت بر سر و روی رویاهایم آوار نشوند! دیروز دوباره متولد شدم میان واژه هایم وقتی عطسه کردم و عضلات قلبم گرفت انگار خون در رگ هایم می جوشید و من ذره ذره بخار می شدم انگار سرما خورده ام قلمم را میان دو انگشتم کمی جا به جا می کنم و رد سبز آوازهای پرنده ی کوچکم را دنبال می کنم تا به دهان باز تو برسم..... هنوز نسبت به هرآنچه از تو دارم احساس تعلق می کنم! در بی وزنی درونم چیزی گل می کند می جوشد بالا می آید و با زمان بر سرم آوار می شود باز تب و لرز کرده ام ! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384 0:0 توسط قاصدک |
وقتی که تو را شناختم دانستم که دیگر هیچگاه نخواهم دیدت . در انتهاي چشمان گشوده ات پرنده اي بود كه مدام بال و پر مي زد . بي تاب بود در عميق بودنش ......... ريشه هاي سرشارت در تاريكي خاك هايي كه در آن تنيده و بار گرفته بود سرخ بود و بي تاب. يك روز دستانت را در دستانم گرفتم ....سوختم ....تاب نياوردم سوختنت را .... در حالي كه مي خنديدي گفتي : " آنجا كه همه ي چيز ها را بايد گذاشت و گذشت دستانم را به تو خواهم داد برايم نگهش دار ..." باز هم مي خنديدي... من هم .... اما تو اشك هايم را نديدي كه در درونم ريختم ! با تو خنديدم چون نمي خواستم اين اشك ها خنده هاي زيبايت را بيالايد. تو ماهي بودي كه روزي بر زمين هبوط كرده بود در ديباجي از حرير و نور....آرام! + به دست باد سپرده شده در شنبه یکم بهمن 1384 5:10 توسط قاصدک |
|