|
........... بی وجود سر به سجود گذاشتم و آزاد گشتم از تمام آشوب ها !!!!! + به دست باد سپرده شده در جمعه سی ام دی 1384 10:9 توسط قاصدک |
می روم در هیاهوی رفتن و دیدن و دویدن می ایستم در لختی از زمان سرم منفجر می شود چشمانم ار حدقه ی جمجمه ی منفجر شده ام به بیرون پرت می شوند دیگر پلکی ندارم برای بستن چشمانم کره ی یکی از چشمانم روی زمین به دور خودش می چرخد و من گیج می شوم مغزم مثل خامه ی له شده ای روی پوست تکه تکه شده ام روی دیوار پخش شده حسی ندارم هنوز پاهایم روی زمین سفت ایستاده انگار زمان دیگر معنایی ندارد تكه هاي لخت گوشت صورتم اين سو و آن سو افتاده اند در رگ هايم هنوز كمي خون مانده استخوان هاي فكم كمي آن سوتر افتاده اند در حالي كه زبان پاره پاره شده ام رويشان افتاده است خونم روي زمين لخته بسته است و هنوز ايستاده ام بي سر و چشمانم از حدقه بيرون افتاده اند و هنوز مي بينم و نمي توانم چشمانم را ببندم !!!!
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 11:57 توسط قاصدک |
هميشه مي گفتم هيچ انحصاري نيست در عشق هيچ وقت . شايد هم نگاه را ...وسعتش را ....همگاني بودنش را ....مي گفتم نه عشق را ! كه اگر درست بشناسمش به راستي آن نيست كه در ذهنم داشته ام ... گاه مرز ميان آنچه كه تو فكر مي كني و واقعيت اطرافت به باريكي پرده اي مه آلود مي شود ..... پرده اي كه آن قدر نازك است كه با دست دريده مي شود اما ديدن از وراي آن غير ممكن است . شايد هنوز تعابيرم معناي درستي ندارند . شايد آنچه كه من مي شناسم تنها وسعت نگاه ها باشد . شايد.... اينجا در سرزمين دستنوشته هايم در سرزمين داشتن ها و نداشتن هايم تعابير نيمه روشنند يا در سايه روشن !!! چرا كه قرار است چيزي را تعريف كني كه هنوز در مه است ....و نا پيدا ! ........................................................................... هيچ كس نخواهد گفت روزي باد قاصدكي را آورد ! چرا كه هميشه با باد قاصدكان مي آيند ..... هيچ كس نخواهد گفت باد قاصدكي را برد ! چرا كه با باد قاصدكان مي روند...... هيچ كس در هيچ كجاي حافظه اش ردي خاكستري از قاصدكي كه بود و نبودش به ياد هيچ كس نمي ماند به جا نگذاشته است ! هيچ كس روزي نخواهد گفت : " هاي ...يادش به خير ! قاصدكي سفيد ديروز بود و امروز نيست ..." همه به او خواهند خنديد ! آري ! آرام مي آيد . نمي فهمي آمدنش را . پشت پنجره ي اتاقت مي نشيند . با باد به شيشه مي خورد و تو هنوز نديدي اش . چه فرقي مي كند كه ببيني اش يا نه ؟ چه فرقي مي كند كه تلاش كند تا خودش را به تو نشان دهد ؟ شايد تمام تلاشش براي اينكه بگويد هستم هم نابجاست .... اصلا چه ضرورتي دارد اين حرف زدن از بودن و درك شدن يا از شنيذه شدن و فهميده شدن ؟ احساس مي كنم ... عاقبت ما هم زمين خواهيم خورد روي دستان كسي خواهيم مرد عاقبت اين بازي باخته را با فداي جان خود خواهيم برد ..... ....................................................................................... پرتغال نارنجيه.... قاصدك سفيده ....كوير قهوه اي و مسافرش آبي.... پيامبر سبز و ديوانه هم ....اما منتظر نقره ايه ! مثل ستاره اش كه روي سينه اش مي درخشد هر شب تا سحر ! مگه ميشه شب بشه و من ستاره ها رو نبينم !!!!!!!!! اگه يه روز دنياي من تاريك بشه.... اگه يه روز ديگه تو دنيام نبينمت.... اگه يه روز دلم واست تنگ بشه.... اگه يه روز دلم هواتو بكنه ....خدا ! اون روز منو واسه خودت مي خواي؟ اگه تو نخواي منو اونقدر مي مونم تا منو آخرش واسه خودت بخواي .... بهشت به چه كارم مياد اگه تو نخواي منو ؟! دنيام جهنم ميشه چه نيازي به مردن كه زنده به مهر توام..... كه اگه مهرت نباشه با مرده چه فرقي دارم ؟! جوابمو بده .... دلم برات تنگه خدا !!!!!! .................................................................................... اینجا مرز سرمینی کویری است ....شکوفاییش را نظاره گر شوید .... + به دست باد سپرده شده در یکشنبه یازدهم دی 1384 11:44 توسط قاصدک |
دين يعني چي ؟ پيامبران كيستند؟ آيا فريبكاراني هستند كه مردمان را فريفته اند يا نه ؟ من باورم نمي شود كه كسي نه به خدا معتقد باشد نه به پيامبرانش . مثل شوك است شنيدن اين حرف ها.... شايد هم شوك نيست عادي اما نيست.... كمي سخت است اما مي شود درك كرد.... ديدي از شوك به باور رسيدم در سه خط !!!!!!!! من چرا جانب گيري نمي كنم در برابر اعتقاداتم؟ چرا جبهه گيري نمي كنم ؟ گاهي باورم نمي شود كه نتوان به خدا معتقد نبود يا خدا را و رد ش را نديد و درك نكرد . نكند ما گول خورده ايم نكند ديني نباشد نكند هيچ چيز آن طوري كه ديده مي شود نباشد؟ مي دانم كه حتما اين طوري است.... هيچ چيز آن صورتي را كه بايد داشته باشد ندارد. دين چيست ؟ بهانه اي براي انجام دادن يك سري اعمال ؟ بهانه اي براي احساس پوچي نكردن ؟ اگر اين ها نيست پس چيست ؟ چرا نوجواني از آن سوي دنيا در كشوري كه مركز كفر مي خوانيمش مسلمان مي شود و شايد نه كه حتما مسلماني اش از من ارثي مسلمان شده برتر است و بر سر اعتقاد خود به دست آورده اش ايستادگي خواهد كرد و آنچنان اشك مي ريخت از شوق اين كشف كه در پوست نمي گنجيد اما من با وجود اين همه دليل ....كدام دليل .....؟ تمام آنچه كه به ما ديكته مي شود براي پابرجا ماندن بر اين دين آيا دليل حقانيت آن است يا ...نه؟ چرا ؟ دليل چيست ؟ اثبات حقانيت ؟ حقانيت نسبت به چه؟ وقتي در اساس مشكلي هست در اصل وجود دين و فريب نخوردن .... وقتي نمي داني كه آيا تا به حال راه را درست رفته اي يا نه و شك مثل لرزه اي كه ديوار ها را فرو بريزاند در ديوار هاي انديشه اعتقاد و باورهايت لرزه مي اندازد .....چه انتظاري بايد داشت از ادامه ي راه اصلا نمي داني بايد در همين را قدم گذاشت يا نه ؟ دوستي مي گفت شك توقف گاه بدي است . توهم حفره اي است كه پشتش هيچ چيز نيست ....ايستادن در اين ايستگاه خطرناك است و گاه كشنده.... خطر سقوط در حفره اي توهمي و نا وجود .....مثل خوره اي مي ماند كه انديشه ات را در ماندگي زمان خواهد پوساند. گاهي نشانه ي خوبي است براي ايستادن و تفكری دوباره و تجديد نظري دوباره درباره ي هر چيزي كه درباره شان فكر مي كنيم ...درباره ي هر چيزي كه به آنها معتقديم اما آنها را خودمان به دست نياورده ايم .... گاهي فكر مي كنم چه اعتقاد عميقي است در كساني كه بدون تحقيق دين را پذيرفته اند . از اين اعتقاد آنان مي ترسم .از اين استواريشان در پايبندي بر هر آنچه كه بر آن معتقدند ....چرا من اين اعتقاد عميق و قوي را ندارم ؟ انگار كه هر چه سعي مي كنم به براي آنچه كه به آنها معتقدم يا فكر مي كنم كه معتقدم دليل بياورم برايم سست تر و شكننده تر مي شوند و از دست دادني تر ..... انگار هر چه كه سعي مي كنم به اصل نزديك تر شوم در دوري مكرر دورتر مي شوم. گاهي دوست داشتم مثل كودكي مي شدم تا خيلي چيزها را بدون دليل قبول كنم و از اين احساس سردرگمي و سقوطي كه پشت اين هیچ اكنونم مرا در برگرفته رها شوم . گاهي انگار كه كودكان عرش را در دستانشان دارند... در فريادهاي كودكانشان.... در بازي هايشان .... شايد براي همين عيسي (ع) مي گفت كه ملكوت آسمانها از آن كودكان است ! ملكوت آسمان وقتي معنا مي يابد كه باور داشته باشي خدايي هست ...چرا من گاهي شك مي كنم ؟ چرا گاهي اين شب ها بلند صدايت مي كنم . چرا گاهي جوابي دريافت نمي كنم يا شايد هم ...... گاهي به خودم مي گويم همين فرصت دوباره براي زندگي ...همين كه بلند صدايش مي زني شايد نشانه ي پاسخ باشد ...پس چرا من هنوز نمي توانم به باورت باوري مثل گذشته داشته باشم ؟ روشن و شفاف ؟ چرا؟ تو كجايی خدای من ؟ دلم برایت تنگ شده! + به دست باد سپرده شده در جمعه نهم دی 1384 8:35 توسط قاصدک |
....همیشه عشق را رویایی می پنداشتی خیالی ! عشق را فداکردنی می دانستی بی هدف ! عشق را قصه ای می دانستی بی پایان ! ولی امروز در چشمانم زل زدی و آرام گفتی : (( در راه عشق باید همه چیز را گذاشت و گذشت........ )) و رفتی ! ........................................................................... یادته به من گفتی : (( پسرا یه مجسمه ی بتنی هستن با مخ پوک و قلب سنگ . نمی تونین عشق و احساس حالیشون کنین .اونا لیاقت هیچ چیز رو ندارن ))؟! یادته؟! ولی نمی دونم چرا امروز شما دو تا رو دیدم که دست تو دست هم ، کنار هم داشتید راه می رفتید.... .......................................................................................... سال ها پیش تو به من گفتی : ((I hate you)) و گریستی .... امروز من به تو می گویم : ((but I love you)) ولی تو باز هم می گریی ... کاش خودت را با نگاهم می سنجیدی نه با کلماتم ! .................................................................................................................
+ به دست باد سپرده شده در جمعه دوم دی 1384 12:25 توسط قاصدک |
|