|
این چند روزم گذشت ....سخت ......اما گذشت مثل بقیه روزهایی که گذشت ...... یه هفته ...دو هفته ...سه هفته .... یه ماه ...دو ماه ....سه ماه..... یه سال ....دو سال ...سه سال ..... نمی دونم فردا هستم یا نه ....چرا فردا یه ساعت دیگه ممکنه نباشم تو این دنیای به این بزرگی که گاهی برام تنگ میشه و مثل یه قفس.... نمی دونم... دو سه روزه مامانم حالش خوب نیست .مجبور شدیم ببریمش بیمارستان .....باز قلبش درد گرفته .... ته دلم سنگینه ...... یه چیزی توی گلوم گیر کرده و نمی ذاره نفس بکشم ...تا می خوام هوا رو بکشم تو سینه هام چشام پر اشک میشه نمی دونم به خاطر مامانه یا ..... دوست دارم زودتر خوب بشه بیاد خونه پهلوم دلم بد جوری تنگ شده ... این روزا فقط یه آسمون بارونی می تونه آرومم کنه ....یه عالمه اشک پشت پرده ی چشام دارم برا باریدن ...... یه عالمه بغض که باید بشکونمشون ... یه عالمه حرف که .......
+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 16:25 توسط قاصدک |
..... شب است و سکوت است و آّه است و من ! + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 19:11 توسط قاصدک |
..........این روزها که آسمان به زمین نزدیک تر شده
این روزها که مدام دلمان در پناه اشک ها گم می شود این روزها که مدام کبوتران پرواز می کنند زیر باران باز هم خواهد رسید روزهایی که یادمان بیاید معنای عروج را سزار امپراتور آبهای نقره ای پرکشید و رفت! اینجا سرزمینش است ....آهسته وارد شوید .....سکوتش را نشکنید ! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 15:4 توسط قاصدک |
سلام به اهل سلام !
" گهگاه واقعه اي مي لرزاندت تكانت مي دهد و هر وقت كه مي لرزي هشيار مي شوي و از جهالت بيرون مي آيي . و اين بار هم لرزشي است و تكاني .
از آن اول كه آدمها خودشان را شناختند محتاج دوست بودند . نمي دانم اين يك رفتار فطري است يا نقيض هم بر آن عارض است ; ولي شايد اين طور باشد كه آدم محتاج است كه دوست بدارد و دوست بدارندش "
چرا اين حرف ها را مي زنم ؟
مي گويم .....
امروز بر خلاف اغلب اوقات با اتوبوس آمدم خانه .
دوست داشتم در خيابان به آدم هاي دور و برم نگاه كنم ....به آدمايي كه نمي دانم چند تايشان دوستي دارند كه نمي دانند كيست اما دوستش دارند بي ادعاي دوستي ....فقط يك حس به آن ها مي گويد كه با بقيه فرق دارند چون آن دوست نا ديده را دارند ....
صبح رفتم سايت دانشكده و وصل شدم به اينترنت ... يه كم كه گشت زدم گفتم يه سري به وبلاگ يه دوست بزنم يك دوست كه اسمش سزار بود و امپراتور سرزمين هاي آبي بود ...سرزميني با آبهايي نقره اي و نيلگون
وارد سرزمينش شدم اما ديگر سزار بر سرزمينش حكومت نمي كرد ....از در و ديوار وبلاگش غم مي باريد و من براي اولين بار ديدمش در حالي كه ديگر نفسي نمانده بود در سينه ي پاره پاره اش ...
من سزار را در حالي ديدم كه اي كاش نمي ديدم ........
جلوي كامپيوتر توي سايت داشت گريه ام مي گرفت به زور بغض شكسته شده رو صورتمو مي خواستم قورت بدم اما نمي شد ....دستام مي لرزيد ....تاب ديدنشو نداشتم
نمي دونستم سزار اين امپراتور آبهاي نقره اي به راستي سزاري است كه ستاره هايي را بر سينه دارد
گاز خردل سينه اش را ستاره باران كرده بود
گاز خردل ديگر سينه اي براي سزار نگذاشته بود كه نفس بكشد ...ببينم اصلا مگر مي توانست زير اين غبار غليظ كه تمام شهر را فرا گرفته بود نفسي بكشد ...........حالم بد شده بود سرم را گذاشتم روي ميز تا شايد آرام بشوم .....نمي توانستم باور كنم كه اين دوست كه تا به حال نديده بودمش اما هميشه حضورش برايم مهم بود به يك باره بگويد كه شايد روزي كه شايد نزديك باشد بخواهد از كنارم برود ....باورش نمي توانستم بكنم
نمي دانستم لرزش دستانم را پنهان كنم يا لرزش دلم را كه اشك را به چشمانم كشانده بود ؟
قلبم دوباره تير كشيد درست مثل وقتي كه خبر سقوط هواپيماي حامل خبرنگاران را شنيدم ...درست مثل وقتي كه خبر سوختن آن مدرسه ي كوچك را در سفيدان شنيدم ....يا وقتي كه دو سه سال پيش در عيد غدير هواپيمايي ديگر سقوط كرد و من چهره ي شكسته ي معلمم را ديدم كه همسرش در آن حادثه شهيد شده بود
قلبم اين روزها بيشتر و بيشتر تير مي كشد هر بار با حادثه اي ...هر بار با دردي ....هر بار در نهايت ما باز سكوت مي كنيم در اين غم ها كه هر بار بر دل ما هجوم مياورند
چرا چشم هايمان را مي بنديم به روي تمام زشتي ها ؟
چرا فقط به سر تكان دادني يا آه كشيدني قناعت مي كنيم ؟
انگار اينكه بايد آدمها كم كم كمتر پرپر بزند...كمتر درد بكشند ...كم كم بي حس شوند ...دارد تبديل به يك قانون مي شود .
من از قانون هاي ساكت شما متنفرم ... از تمام آنچه كه پشت آن ميزها تصويب مي كنيد ..... از تمام آن چيزهايي كه بايد قبولشان كنيم حتي به بهاي از دست دادن عزيزاني ديگر ….
از جنگ متنفرم به خاطر تمام چيزهايي كه از من گرفت .
از جنگ متنفرم به خاطر تمام دردهايي كه ردشان از پس سالها هنوز در دلم مانده .
از جنگ متنفرم ………
و از تمام كساني كه اين جنگ زشت را طولاني كردند .
اگر قرار باشد روزي تمام آدميان را ببخشند من از كساني كه برسر برادرانم ...بر سر كودكان و جوانان وطنم بمب هاي شيميايي انداختند نخواهم گذشت .....
من دلم مي خواهد داد بكشم ... داد .... فرياد ... اين اشك شبانه آرام آرام مي شكند پشتم را
قاصدكان دلشان كوچك است.......... تاب ندارند اين تنهايي و اشك و درد را
من تاب از دست دادن برادر ديگري را ندارم ...........
شب شده ...ابرهاي سياه تمام اسمان را گرفته اند ....و همان غبار غليظ كه هوا را از رسيدن به سينه ي نيمه جانت دريغ مي دارد تمام سطح شهر را فرا گرفته .... سزارم طاقت بيار اين روزها را .......... خواهش مي كنم ......... هيچ وقت از برادرم وقتي مي رفت خواهش نكردم بماند ........... اما تو بمان .............. من تاب از دست دادن برادر ديگري ندارم !
+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه بیستم آذر 1384 2:27 توسط قاصدک |
1 _ کمی آنسوتر هوا ابری است آسمان می بارد و رد نگاه بارانی دخترکی بر شیشه مانده است . 2 _ می بینمت باران می بارد ایستاده ای در کنارش زیر باران در چشمان بارانی اش غرقی ! 3 _ می گویی" دوستت دارم " واژه هایت زیر قطره های باران خیس می شوند سرت را آرام برمی گردانی دیگر هیچ نمی گویی 4 _ کمی آنسوتر باران می بارد دیگر دخترکی نیست که رد نگاهش بر شیشه جا مانده باشد دیگر آسمان ابری نیست تو تنها ایستاده ای و زیر باران خیس میشوی..... + به دست باد سپرده شده در جمعه هجدهم آذر 1384 7:44 توسط قاصدک |
دستانم را به سمت آسمان بلند كردم..... چه قدر دلم يك شهاب مي خواست...... چه قدر دلم مي خواست سقف آسمان نگاهم را يك شهاب پاره كند مثل كودكي كه مشق هايش خط مي خورند .... ايستادم..... زل زدم به آسمان سياه..... خواستم ...... معجزه شد ............ لرزيدم و تمامي مشق هايم خط خورد !!!!!!!!!! + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 17:19 توسط قاصدک |
من مرده بودم چون می خواستم بمیرم .... بر اساس تمامی واقعیات من نمرده بودم چون نفس می کشیدم به ظاهر .... من نمرده بودم چون راه می رفتم ..... قدم می زدم.... اما قلبم بود که دیگر در سینه ام نمی تپید .... من مردم چون قلبم را باور نکردم ...... + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 8:37 توسط قاصدک |
من مرده ام . من مرده ام . من مرده ام . من مدفون شدم زير خاك هايي كه بر آن گام بر مي داريد من خفه شده ام . من خفه شده ام . زير آب . زير درد . در سكوت شما من مرده ام . زير يخ هاي دل هاي شما من يخ زده ام . سالهاست............ من خودم را كشتم و شما هم كمكم كرديد! با بي تفاوتيتان . با دردهايتان . با سكوتتان . با رها كردنم . دردهايتان را به درهايم افزوديد و رهايم كرديد..... كمك خواستنم را شنيديد و گوشهايتان را گرفتيد..... من مرده ام ! زير آوارهاي انديشه ام..... زير پاره پاره هاي قلب زخم خورده ام..... من مرده ام! دردست هاي شما..... شما خفه ام كرديد من هم ياريتان دادم . نفس نكشيدم..... شايد هم كشيدم اما ديگر كار از كار گذشته بود براي بازگشت! من مرده ام! ديگر چه فرقي مي كند كه من خودم را كشته باشم يا شما مرا خفه كرده باشيد...... براي يك مرده ديگر هيچ چيز مهم نيست ! هيچ چيز !!!!!!!! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 21:30 توسط قاصدک |
...دلم مي خواد گريه كنم ! چشام ميسوزه ...... دارم گريه مي كنم آروم آروم ! نمي خواستم اما چشام ديگه تحمل نگه داشتن اين اشكارو نداشت .... دارم تو دستاي خدام پرپر ميزنم ( می دونی پرپر زدن چه جوریاست ؟! کاش می دونستی !) آخه مي دوني چيه هر وقت حسابي دلم مي گيره خدام منو تو دستاش بلند مي كنه و از رو زمين مي بره پيش خودش ...... اون وقته كه من سرمو مي زارم پايين پاهاشو بعد ..... بعد .....بلند بلند گريه مي كنم . دلم هنوز آروم نشده هنوز نه ! + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه سوم آذر 1384 19:13 توسط قاصدک |
|