تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

هميشه پشت چشمانشان چيزي هست حتي اگر چشم بچرخانند تا در چشمانشان زل نزنيم....

هميشه چيزي هست حتي اگر نخواهند كه ببينيم

حتي اگر نبينيم

هميشه چيزي هست

حتي اگر نگويند

 حتي اگر نخواهيم بدانيم

اما هميشه چيزي هست

كه ما اغلب نمي توانيم كلمه اي را براي بيانش بيابيم !

 

+ به دست باد سپرده شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 15:24 توسط قاصدک |


شعر های مترو !


شب كه ميشه

جيرجيرك شروع مي كنه به جير جير

غورباقه ها مي خوابند

كبوترها هم

تو هم خوابيدي ؟


غورباقه غور غور مي كنه

كبوترم بغ بغو

حالا تو كجاي دنيا آواز مي خوني ؟


دیروز با برادرم تو خیابون راه می رفتیم برگشت به من گفت همه ی کلاغ ها شکل هم هستند ....با خودم فکر کردم چرا هیچ کس کلاغ ها را جدی نمی گیرد حتی بر سر مجسمه ی سرداری در میدانی !

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 1:41 توسط قاصدک |


... یک چشم پر از ستاره بودم روزی!

               یک سینه ی پاره پاره بودم روزی!

                         امروز مبین که سنگ احساس شدم

                                         من منتظر اشاره بودم روزی !

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 8:26 توسط قاصدک |


من از اهالي اسطوره ام

از قبيله ي مه

من از تبار اسبان تك شاخم

از تبار افسانه

من از تبار اسباني ام كه جز با غرور بر زمين گام ننهاده اند

جز با غرور ننگريسته اند

جز در مه نيامده اند

و خود را به كسي باز نمايانده اند

از تبار اسباني كه يال بر يال هم مي دويدند

بي توقف.

و شايد گاه تنها....

اما ايستادن را نياموخته اند

....................................................................

من اسبي تك شاخم

دل سنگ

سخت

مغرور

تنها

بر آمده از جنگلي مه آلود

كه تنهايي را ديگر تاب نمي آورم

........................................................................

باد مي وزيد

يال هايم را مي تكاند

برق را در نگاهم مي ريخت

مي گذشتم چون باد با باد

بر هوا گام بر مي داشتم

مغرور مي گذشتم از عميق سياه جنگل

برقي ديدم در سياهي ها

در عمق جنگل هيچگاه هيچ برقي نبود

پس چه بود آنچه من مي ديدم ؟

مادياني سپيد را ديدم

و گذشتم

اما اين بار با بقيه ي بارها فرق داشت

براي اولين بار غرورم شكست

چشمانم را بستم

باد در يالم گم شد

ايستادم

اما نه در هوا

چرا كه بر زمين سخت خوردم

...............................................................

ديگر اسطوره اي نبود

افسانه اي نيز

چرا كه مزه ي عشق را چشيده بودم

سر گردان شدم

در جستجويش

نبود

در هر برق نگاهي در سياهي او را مي جستم

اما اغلب جز چشمان درنده ي گرگان هيچ دستگيرم نشد

...........................................................

اسب تك شاخ تنهاست

و بايد تنها بماند

كه عشق در مرام ما نيست

عشق سر گرداني است

و من سال هاست كه گم شده ام

تنها

....................................................................

من از تبار اسبان تك شاخم

بر آمده از عمق افسانه ها

در مرام ما عشق نبود و نيست

چرا كه ما جز خود هيچ نمي بينيم

ما مي گذريم

آرام

بي صدا

پر غرور

تنها

در ميان مه

از عميق جنگل ها يي كه غرق در ظلمت است

و در آن سياهي راه به نوري نيست جز برق نگاهمان

ما قدم بر زمين نمي گذاريم

ما در اوج ساكنيم

اوجي كه هيچ چيز در آن راهي ندارد

..............................................................

گم شدم

و ديگر نتوانستم راه به اوج غرور اهورايي ام بيابم

..................................................................

سال هاست كه در عميق جنگل هاي مه آلود

اسبي تك شاخ را مي بينند

كه ميدود در باد و مي گذرد

شيهه مي كشد

و ايستادن را از ياد برده است

او منم كه تنها مانده ام در ظلمت تنهاي تاريك جنگل .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384 8:58 توسط قاصدک |


 

هميشه در حاشيه ايم.

گاه در حاشيه حادثه ها ؛

گاه در حاشيه زندگي .

هميشه بايد حادثه اي ما را به ميانه پرتاب كند .

گاه كوتاه براي ثانيه اي... گاه بلند به وسعت زندگي مان !

هميشه اين حادثه ي كوتاه و سخت _ چرا گفتم سخت ؟ چون اگر سخت نباشد يا اگر اين تنهايي غريب لحظه هاي ما رهايمان نكند قدرت به درون حادثه ها پريدن را نداريم .

چرا كه هميشه در نقطه پرتاب قرار گرفتن و انتظار پريدن را داشتن سخت ترين قسمت ماجراست _ و آن قدر از ما انرژي مي گيرد كه وقتي در درون ماجرا هستيم  تا مدتي از درك اطرافمان غافليم و همين كه دوباره به حاشيه ي حادثه رانده مي شويم حضورمان در حس مي كنيم .

ما در حاشيه ي خودمان زندگي مي كنيم .

در حاشيه ي بودنمان.

در حاشيه ي روحمان...

چرا كه اغلب از آنچه در روحمان رخ مي دهد بي خبريم....

...........................................................................................

روزی ما درختی بودیم در بینهایتی بی کران.....اما نمی دانم چرا یادمان نمی آید!

نه ریشه های عمیقمان را به خاطر می آوریم نه شاخه های گسترده مان را .....

ما..... در حاشیه های حافظه هایی کهن گم شده ایم ......... 

+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 9:36 توسط قاصدک |


 

..... پشت به آسمان دراز می کشم و می اندیشم ....

ناشران کتب مقدس

به خدا

فرصت تجدیدنظر در چاپ های جدید را نمی دهند

و این کفر کهنه

در بازار بورس

چون سیگاری نیمه

در ولع نوسان ارقام سود های کلان

در لحظه

مچاله می شود !

مقدسین وحشتزده

به سازندگان قبله نماها بدبینانه می نگرند

و تسکین می یابند بر سکوت مقام های ارشد !

بر خورجین خر پا شکسته زمین شراوه می شوند

مردان شکست خورده از الکل در قبله ی بورس و زنان چشم می بندند

در گیج تاب این رقص پایان ناپذیر مرا ببین !

......مسیح ـ همه روزه در هییتی تازه ـ به جرم تحریف کتاب مقدس بر صلیبی مدرن مصلوب می شود !......

"حسین پناهی"

+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384 10:26 توسط قاصدک |


..." جیب هایمان را بگردیم ....اگر خالیست .....شانه هایمان را به کوچه های ایران ببریم ....بجنبید بچه ها .....وقت نداریم  ! ".....

بچه های جمعیت امام علی ( ع ) این روزها منتظر کمک همه ی بچه های ایران هستند .

کمک ما به آنها هر آنچه فکر می کنید می تواند باشد .

شاید یک اسکناس کم ارزش که بتواند پول تو جیبی یک ماه یک کودک باشد ....یک کیلو برنج که شاید تنها بهانه ی یک جشن در خانه ای نزدیک ماست ...یک کنسرو ماهی که برای خیلی ها مثل یک آرزوست ....یا یک مسواک ....یک کتاب ...یک بسته چای ....

این بخشی از کاری است که می توان کرد .

حتی اگر همین اندک هم برایتان امکان پذیر نیست اما وسیله ی نقلیه ای دارید شب بیست و یکم به کمک بچه ها بروید و مایحتاج نیازمندان را به نشانی هایی که به شما می دهند برسانید .

حتی اگر این نیز برایتان میسر نیست روزهای قبل از بیست و یکم به مرکز جمعیت بروید و مایحتاج را بسته بندی کنید .

جا برای همه هست .....کافیست " عاشق " باشید .


شب علی ( ع ) به خانه ی نیازمندی می رود در حالی که آن شب هیچ چیز برای هدیه بردن نداشته بچه های کوچک خانه به عادت همیشه سوی او می شتابند تا قرص نانی بگیرند .مولا می گوید : " امشب چیزی در خانه نداشته ام . اما شانه هایم هست . سوار شوید تا بازی کنیم ..."


..." جیب هایمان را بگردیم ....اگر خالیست .....شانه هایمان را به کوچه های ایران ببریم ....بجنبید بچه ها .....وقت نداریم  ! ".....


دفتر مرکزی : دانشگاه صنعتی شریف ساختمان شهید رضایی دفتر مرکزی جمعیت دانشجویی امام علی ( ع )

تلفن دفتر مرکزی : ۶۶۱۶۵۸۲۵

تلفن ستاد برگزاری طرح : ۶۶۴۰۸۳۹۹

رابطین طرح : ۰۹۱۲۳۷۷۴۳۲۶ و ۰۹۱۲۳۷۶۵۹۰۵

 

 

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه یکم آبان 1384 9:52 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin