|
.....كوچكتر كه بودم هميشه وقتي پنجره ي ماشين باز بود و باد با فشار به صورتم مي خورد دهانم را باز مي كردم و باد را مثل خوراكي خوشمزه اي مي خوردم ... گاز مي زدم و مي جويدم ....و قورت مي دادم ...چه قدر شيرين بود مثل يك قطعه شيريني كوچك كه گاز بزني و تمام نشود ..... هنوز گاهي كه يادم مي ايد آن روزها را و شايد اگر در ماشين باشم و پنجره باز ، دوست دارم كه مثل آن روزا سرم را پنجره بيرون كنم و باز هم لقمه هاي شيرين باد را بخورم ..... انگار احساس مي كنم كه یه جورایی به اون روزا بر می گردم ....... + به دست باد سپرده شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 8:57 توسط قاصدک |
ساعت ديواري دلم دوباره زنگ مي زند باورت مي شود؟! اين روزها كه يادم مي رود سري به اتاقك دلم بزنم مدام از پنجره ي روبروي دلم به درونش نگاه مي كنم و رد سبز _ خاكستري نگاهت را كه بر روي تك تك لحظه هاي دلم مانده است را با حسرت نگاه مي كنم گاهي سرت را تكان مي دهي زير لب حرف مي زني ردي سبز _ خاكستري را در سكوتم مي كشي اما نمي داني كه ساعت ديواري دلم روي ديواري كه دارد فرو مي ريزد باز هم زنگ مي زند و مرا از روياي تو بيرون مي كشد ..... + به دست باد سپرده شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 8:40 توسط قاصدک |
..." فرشته تصميمش را گرفته بود . پيش خدا رفت و گفت : خدايا ، مي خواهم زمين را از نزديك ببينم . اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه . دلم بي تاب تجربه اي زميني است . خداوند درخواست فرشته را پذيرفت . فرشته گفت : تا بازگردم ، بال هايم را اينجا مي سپارم . اين بال ها در زمين چندان به كار من نمي آيد . خداوند بال هاي فرشته را روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت : بال هايت را به امانت نگه مي دارم ، اما بترس كه زمين اسيرت كند زيرا كه خاك زمين دامنگير است . فرشته گفت : باز مي گردم ، حتما باز مي گردم ، اين قولي است كه فرشته اي به خدا مي دهد . فرشته به زمين آمد . از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب كرد . او هر كه را مي ديد به ياد مي آورد زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود . اما نفهميد چرا اين فرشته ها برا پس گرفتن بال هايشان به بهشت برنمي گردند . روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد مي برد . و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از آن گذشته به ياد نمي آورد ؛ نه بالش را و نه قولش . فرشته فراموش كرد . فرشته در زمين ماند . فرشته هرگز به بهشت بازنگشت !!! " ..... و فرشته ماند. تنهايي را چشيد و وقتي كه دلش براي بالهايش تنگ شد دست بر جاي بالهايش كشيد. چه قدر دلتنگ پرواز بود! رو به خدا كرد و گفت :" به ياد دارم عهد پيشين و جايگاه ديروزم را اما ...اما ديگر بهشت هم براي روح من تنگ است ." خدا به او گفت: "نگفتم به زمين نرو!" فرشته كه ديگر تاب شنيدن نداشت رو به خداكرد و گفت : " گفتي ...ولي حالا دانستم چرا هر فرشته اي به زمين آمد در آن ماند . خدا من اينجا چيزي ديدم كه به من نداده بودي ... خدا من عشق را با طعم گس تنهايي چشيدم و همين بهشت را برايم تنگ كرده.... خدا مرا از اينجا به نزد خودت ببر... " و خدا فرشته را برد و ديگر كسي ندانست براي فرشته اي كه طعم عشق را چشيد و دهانش مزه ي عشق گرفت چه اتفاقي افتاد .... + به دست باد سپرده شده در دوشنبه چهارم مهر 1384 8:46 توسط قاصدک |
|