|
ماهي كوچك و سرخ دلم در كناره ي حوض وجودم افتاده است دارد مي ميرد مدام تكان مي خورد و از گوشه اي به گوشه ي ديگر خودش را پرتاب مي كند شايد دوباره به درون حوض بيفتد پولك هاي قرمز و كوچكش زير اين آفتاب سوزان دارد آتش مي گيرد بال هاي سرخش را ديگر توان تكان دادن ندارد نايي برايش نمانده فقط گاهي با آخرين تواني كه برايش مانده لبان كوچكش را از هم باز مي كند و آرام تو را مي خواند شايد...... شايد صدايش را بشنوي و بيايي و درون حوضش برش گرداني نمي داني چقدر بي تابي كرد از دوري آب اما حالا كه ديگر تواني براي حركت ندارد .....زير اين آفتاب سوزان.....چشمان درشتش را به در دوخته تا شايد قبل از اين كه توانش به انتها برسد تو از در وارد شوي ...فقط همين اميد زنده نگهش داشته....بيا و به درون حوض برش گردان !!!!!!!!!!! + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 9:35 توسط قاصدک |
تمام حجم نگاهم را به سکوت تو می سپارم ..... آیا دل را مجال حضور هست؟ آیا مجال بودن هست؟ این روزها همه اش در دلم تو هستی. هرچند که با تو بودن را گویی که از یاد برده ایم.... باز گویی درحجوم تو بر دلم تو را می یابم. تو را در نسیم.... تو را در نگاه بارانی ام می جویم..... مولای من امام من ماه شب های تارم من نیست می شوم این روزها . کاش دستان سبزت را به نگاه سبز دلم می سپردی.... کاش! + به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384 10:5 توسط قاصدک |
"در آغاز هيچ نبود كلمه بود و آن كلمه خدا بود". و "كلمه" بي زباني كه بخواندش و "بي انديشه" اي كه بداندش چگونه مي توان بود ؟ و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود و با "نبودن" چگونه مي توان "بودن" ؟ و خدا بو د و با او عدم و عدم گوش نداشت حرفهايي هست براي "گفتن" كه اگر گوشي نبود نمي گوييم. و حرفهايي هست براي "نگفتن" حرفهايي كه هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمي آرند. حرفهايي شگفت زيبا و اهورايي همين هايند و سرمايه ي ماورايي هر كسي به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند كلماتي كه پاره هاي "بودن " آدمي اند ..... اينان هماره در جستجوي "مخاطب" خويشند اگر يافتند يافته مي شوند ... ... و در صميم "وجدان" او آرام ميگيرند . و اگر مخاطب خويش را نيافتند نيستند و اگر او را گم كردند روح را از درون به آتش مي كشند و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب برمي افروزند . و خدا براي نگفتن حرفه هاي بسيار داشت كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد. و عدم چگونه مي توانست "مخاطب" او باشد ؟ هر كس گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت . هر كسي دوتا است و خدا يكي بود . هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كند "هست" هر كس نه بدانگونه كه "هست" احساس مي كند بدان گونه كه "احساسش" مي كند هست . انسان يك "لفظ" است كه بر زبان آشنا مي گذرد و "بودن" خويش را از زبان دوست مي شنود ..... "دکتر شریعتی" + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 16:31 توسط قاصدک |
..نمی دونم این موقع شب کجای این دنیای بزرگی ؟! ************************************* ******************************** قلبم این شبا بیشتر تیر می کشه .... هرشب وقتی از پشت صفحه ی شیشه ای تلویزیون به اون ادمایی که کیلومترها با من فاصله دارن نگاه می کنم و می بینم که توی اون طوفان تموم زندگیشون رو از دست دادن حس می کنم دوباره ته قلبم همون جایی که یه زخم قدیمی هست دوباره داره تیر میکشه ....
+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 1:57 توسط قاصدک |
.... در ریزش آبشار در سکوت دشت در درونم هنوز هم هستی ؟! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 21:27 توسط قاصدک |
... و شب گذشت و گیس های این شب سیاه سپید شد دوباره روز شد ! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 21:23 توسط قاصدک |
...این روزها در تو در توی پیچ ها گم شده ام.
این روزها روزهای تاریکی است که خواهد گذشت . شاید تلخ! شاید تنها! شاید دور! اما خواهد گذشت. و شاید پشت پیچ بعدی این راه رسیدن در انتظارم باشد.. اما من تنها به مقصد رسیدن را دوست ندارم! + به دست باد سپرده شده در شنبه پنجم شهریور 1384 12:2 توسط قاصدک |
... دیدمت. دیدی ام. تو درکم کردی من احساست ! + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384 19:33 توسط قاصدک |
|