تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

ماهي كوچك و سرخ دلم در كناره ي حوض وجودم افتاده است

دارد مي ميرد

مدام تكان مي خورد

و از گوشه اي به گوشه ي ديگر خودش را پرتاب مي كند شايد دوباره به درون حوض بيفتد

پولك هاي قرمز و كوچكش زير اين آفتاب سوزان دارد آتش مي گيرد

بال هاي سرخش را ديگر توان تكان دادن ندارد

نايي برايش نمانده

فقط گاهي با آخرين تواني كه برايش مانده لبان كوچكش را از هم باز مي كند و آرام تو را مي خواند شايد...... شايد صدايش را بشنوي و بيايي و درون حوضش برش گرداني

نمي داني چقدر بي تابي كرد از دوري آب 

اما حالا كه ديگر تواني براي حركت ندارد .....زير اين آفتاب سوزان.....چشمان درشتش را به در دوخته تا شايد قبل از اين كه توانش به انتها برسد تو از در وارد شوي ...فقط همين اميد زنده نگهش داشته....بيا و به درون حوض برش گردان !!!!!!!!!!!

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 9:35 توسط قاصدک |


تمام حجم نگاهم را به سکوت تو می سپارم .....

آیا دل را مجال حضور هست؟

آیا مجال بودن هست؟

این روزها همه اش در دلم تو هستی.

هرچند که با تو بودن را گویی که از یاد برده ایم....

باز گویی درحجوم تو بر دلم تو را می یابم.

تو را در نسیم....

تو را در نگاه بارانی ام می جویم.....

مولای من

امام من

ماه شب های تارم

من نیست می شوم این روزها .

کاش دستان سبزت را به نگاه سبز دلم می سپردی....

کاش!

+ به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384 10:5 توسط قاصدک |


"در آغاز هيچ نبود كلمه بود و آن كلمه خدا بود".

و "كلمه" بي زباني كه بخواندش و "بي انديشه" اي كه بداندش چگونه مي توان بود ؟

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود

            و با "نبودن" چگونه مي توان "بودن" ؟

 و خدا بو د و با او عدم

و عدم گوش نداشت

حرفهايي هست براي "گفتن"

كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.

و حرفهايي هست براي "نگفتن"

حرفهايي كه هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمي آرند.

حرفهايي شگفت زيبا و اهورايي همين هايند

و سرمايه ي ماورايي هر كسي به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند

و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند

كلماتي كه پاره هاي "بودن " آدمي اند .....

اينان هماره در جستجوي "مخاطب" خويشند

اگر يافتند يافته مي شوند ...

... و

در صميم "وجدان" او آرام ميگيرند .

و اگر مخاطب خويش را نيافتند نيستند

و اگر او را گم كردند روح را از درون به آتش مي كشند و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب برمي افروزند .

و خدا براي نگفتن حرفه هاي بسيار داشت

كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.

        و عدم چگونه مي توانست "مخاطب" او باشد ؟

هر كس گمشده اي دارد

و خدا گمشده اي داشت .

هر كسي دوتا است و خدا يكي بود .

هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كند "هست"

هر كس نه بدانگونه كه "هست" احساس مي كند

بدان گونه كه "احساسش" مي كند هست .

انسان يك "لفظ" است

كه بر زبان آشنا مي گذرد

و "بودن" خويش را از زبان دوست مي شنود .....

 

 

 

"دکتر شریعتی"

+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 16:31 توسط قاصدک |


..نمی دونم این موقع شب کجای این دنیای بزرگی ؟!
نمی دونم و شایدم نمی خوام بدونم ..
اما می دونی حس می کنم ما ادما هممون یه طوریمون شده!
بابا اون ور دنیا یه جایی که همیشه داد از دموکراسی میزنن و عدالت
اون ور آبها که نمی دونم چه قدر با ما فاصله داره یه عالمه ادم دارن میمیرن
چرا ما ها مثل اصلا توجهی نمی کنیم؟
وقتی به یه دوست گفتم می دونی چی شده ؟
می دونی چه قدر ادم توی اون طوفان وحشتناک مردند خیلی عادی برگشت و به من نگاه کرد و گفت اونها هم مثل تموم کسانی که توی تصادفات میمیرن خوب مرده اند دیگه ...خیلی عادی
دلم گرفت
حس کردم چه قدر دورم
که چه قدر خسته ام
که نتونستم اوج اون وحشتو که توی چشای خیلی از اون مردم از پشت صفحه ی شیشیه ای تلویزیون دیده ام برایش بگم......

*************************************
 امروز یه گنجشک کوچولو رو دیدم که خشک شده بود شاید  از سرما یا بی غذایی...نمی دونم ...هر چی بود خیلی ناراحتم کرد انگار یه چیزی ته قلبم فرو رفت .....

********************************

قلبم این شبا بیشتر تیر می کشه ....

هرشب وقتی از پشت صفحه ی شیشه ای تلویزیون به  اون ادمایی که کیلومترها با من فاصله دارن نگاه می کنم و می بینم که  توی اون طوفان  تموم زندگیشون رو از دست دادن حس می کنم دوباره ته قلبم همون جایی که یه زخم قدیمی هست  دوباره داره تیر میکشه ....

 

 

+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 1:57 توسط قاصدک |


.... در ریزش آبشار

در سکوت دشت

در درونم هنوز هم هستی ؟!

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 21:27 توسط قاصدک |


... و شب گذشت

و گیس های این شب سیاه

 سپید شد

دوباره روز شد !

 

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 21:23 توسط قاصدک |


...این روزها در تو در توی پیچ ها گم شده ام.


در پس هر پیچ گاهی شک است گاهی یقین.
در پشت هر سیاهی گاهی فرشته ای است و گاهی دیوی.


از هر جاده ی مه آلود که می گذرم گاه احساس می کنم که پایم لیز خواهد خورد و در قعر دره ها سقوط خواهم کرد اما هر بار دستی نا پیدا مرا از لبه های لیز این پرتگاهها به بیرون می کشد ...


این روزها همه ی دوستان دشمن اند !
چرا که در تاریکی تشخیص دوست از دشمن ممکن نیست!

این روزها روزهای تاریکی است که خواهد گذشت .

شاید تلخ!

شاید تنها!

شاید دور!

اما خواهد گذشت.

و شاید پشت پیچ بعدی این راه رسیدن در انتظارم باشد..

اما من تنها به مقصد رسیدن را دوست ندارم!

+ به دست باد سپرده شده در شنبه پنجم شهریور 1384 12:2 توسط قاصدک |


... دیدمت.

دیدی ام.

تو درکم کردی

من احساست !

+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384 19:33 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin