تبليغاتX
عطسه های خیال

عطسه های خیال

 شکفتن

باريدن سرخي زيبايي ات است از ريشه هاي سرشارت.

و تو شكفتي در عميقم .

در سياهي ام .

در .....

با تو نوراني شدم .

با تو مي دوم .

باتو مي آيم

تا مرز ديدنت . 

تنهايي را ديگر نمي توانم تاب آورم .

شكستن همان شكفتن است .

پس تو در من شكستي كه من سرخم هنوز از هرم گرماي نگاه پر شرمت .

و شرم همان سكوت روح است .

پس تو سكوت كرده بودي كه من شكفتم .

يا شايد نه !

هر دو در مرز سكوت زندگي مي كرديم !

و زندگي در مرز سكوت يعني لمحه اي تا سپيده كه نه شب پيداست نه روز .

همسايه بوديم در عين شكفتگي

و سرخ در عين عشق

و ساكت در عين اين شكستن !

خنديديم

با هم به اين سرخي

و

به اين شكفتگي ! 

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 1:52 توسط قاصدک |


ایستاده بودم .....

بی حضورش ......

آمدنش را ندیدم .....

او.....

رفت !

+ به دست باد سپرده شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 2:35 توسط قاصدک |


.... از این پس سکوت می کنم !

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 8:6 توسط قاصدک |


... وقتی سکوت کردی دیدمت .

وقتی گریستی .....

غرق شدم !

 

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 8:5 توسط قاصدک |


.... و خدا مرد !!!!!!!!!!!

در دستانم .

بال های کوچک روحت خدایم بود !

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 1:56 توسط قاصدک |


آنجا که چشمانت تاب عروج را ندارند

منزلگه روح عریان من است !

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 1:51 توسط قاصدک |


 

شهيدان

 نه در آسمان ها

كه در همين خيابان هاي گرفتار

همچون عابراني نوراني

هر روز

از كنا ما مي گذرند

و صداي خدا را نمي شنويم :

 

" و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل ا... امواتا ... "

 

ما اما 

با عينك هاي دودي

و غفلت هاي عمودي

شب هاي جمعه

به قبرستان ها مي رويم

و شهيدان

براي ما فاتحه مي خوانند !

 

و ما

دوباره بر مي گرديم

به حجره و بازار

آرزوهايمان را مي شماريم

و ريشخند دنيا !

 

و هرگز

با منطق عينك هاي دودي روشن نمي شويم كه :

 

" عند ربهم يرزقون " يعني چه ؟!

 

و روز ها و هنوز ها مي گذرند

و ما همچنان

 

دست هامان خالي است !

 

 

" رضا اسماعيلي " 

+ به دست باد سپرده شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384 1:6 توسط قاصدک |


..... تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند !

"یابن الحسن روحی فداک "

+ به دست باد سپرده شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384 21:1 توسط قاصدک |


 

* ايستاده اي بي هيچ توجهي ؛ بي هيچ تكلمي ؛ بي هيچ نگاهي كه اندكي مهر را در آن جستجو توان كرد .

* روبرويت هستم . چشم در چشم . تو افق ها را به نظاره نشسته اي كه من در آن سهمي ندارم . سهم نگاهم تويي . تمام آن !

* با نگاهم چنان سكوت درونت را جستجو مي كنم كه گويي تو صندوقچه اي هستي كه سال هاست كسي در آن را نگشوده است ! 

+ به دست باد سپرده شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384 1:54 توسط قاصدک |


سلام خاتمي . خداحافظ رييس جمهور !

 

...هر كه ما را ياد كرد ايزد مر او را ياد باد

هر كه ما را خوار كرد از عمر بر خوردار باد

هر كه اندر سوي ما خاري فكند از دشمني

هر گلي از باغ وصلش بشكفد بي خار باد !

 

" خاتمه ي رييس جمهور در بهارستان و آغاز خاتمه اي جديد با خاتمي  "

+ به دست باد سپرده شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 1:13 توسط قاصدک |


 

 

من و تو خاكيم

پست و فرو افتاده

كوزه گري بايد

 استاد

تا ما را قامت انساني بخشد

به دستانمان صفا بياموزد

و به نگاهمان ترنم

و ثانيه هاي ما را سرشار از نسيم معطر خودش كند!

 

من و تو سنگيم

سخت چون خارا

سنگتراشي بايد

عاشق

چون فرهاد

تا از قامت ما

در شيريني نگاه پر از مهرش

جلا را نمايان كند و استواري را !

 

من و تو آبيم

رها و جاري

كوزه اي بايد

تا ما را در خويش بگنجاند

و به دلمان ياد دهد

كه چون صدف هميشه

ياد دريا را در خويش نگاه داريم !

 

من و تو باديم

وحشي و پر ز غرور

دشتي بايد

تا در آن بتازيم

و بياموزيم كه

بايد

گاه نسيمي بود براي شقايق هاي كوچك دشت!

 

منو تو هيچيم

هيچ  هيچ

و در هيچي خويش

فرياد بر مي داريم

كاش قطره اي بوديم

در اقيانوسي لايزال

تا در آن وسعت نا منتها

بتوانيم در خود غرق شويم !

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 9:37 توسط قاصدک |


دلم تنگ شده .

و تنگي دل را هيچ كس نمي تواند سبك كند .

شايد يك دوست .

يا يك آشنا....

نمي دانم كدام يكي؟

هنوز نمي دانم كدام هستم برايت ؟

وقتي گنگ و گيج مي شوم ؛ نه در جسمم كه روحم گم مي شود؛ نه فقط گم شدن كه ؛

وقتي سردم مي شود و احساسي ندارم ....

وقتي دلم دوستي را ؛ شايد كسي را مي خواهد كه بي هيچ شناختي از من و بي هيچ احساسي هم باز نسبت به من يا شايد بي هيچ قضاوتي پاي حرف هايم بنشيند و هيچ نگفته؛  حرف ها و سكوت هايم را بفهمد و شايد جزيي از روحم را كه نا شناخته مانده ببيند و حسش كند و...

گفتن هميشه سخت بوده و امروزه سخت تر هم شده .

هر چه كه مي خواهم بگويم  ؛ گمم مي كند!

كلمات گمم مي كنند وانگار اين من نيستم كه فقط گمم كه حتي كلمات هم را عبورشان از افكارم را گم كرده اند!

اول حرف هايم مي خواستم بگويم نبايد هيچ خواست هيچ چيز اما ...

"يادم رفته بود نبايد انتظار هيچ را هم داشته باشم.

از دوست هيچ خواستن خطاست .

و شايد باز هم من در اشتباه گنگم ؛ گمم كه فكر مي كنم نبايد هيچ خواست و هيچ بود "

اما ديدم بي خواستن يا شايد با خواستن از تو بي آنكه بفهمي مي توان بود !

ديدم از خودم مي خواهم اما تو روي صحبت من خواهي بود. بي آنكه خود بداني. چرا كه هيچ گاه به تو نخواهم گفت خواهش دلم را .اينگونه بود كه اين سلسله از نوشتن هايم را شروع كردم .

نوشته هايي را كه تو روي صحبتم بودي ولي من به خودم و با خودم و ازخودم مي گفتم بي آنكه اين بار تو حتي بداني. چرا كه تو را نمي خواهم در خودم گم كنم .

همين كه تو خارج از من و خارج از ماجرايم باشي كفايت است چرا كه ديگر تو را تاب نتوانم آورد.

عجيب است اين ماجراي بودنم و عجيب تر آنكه نخواهمت كه تو هم در اين تاريكي باشي ولي با تمام وجودم نيازت دارم ولي تو نمي داني!

كلمه ها نمي توانند اين اشتياقم را براي ديدن تو توصيف كنند در حالي كه  نمي توانند  سوختن در اوج اين سرما يا يخ زدن در اين گرماي كشنده را توضيح دهند !!!!!!!!!!

وقتي مي بينم تاب نگاهت را هم ندارم و گرماي نگاهت يخ هايم را در اين گرماي سوزاننده آب خواهد كرد يا خواهد سوزاندم در اوج آن سرما باز هم مي بينم نتوانسته ام بگويم چه حالي دارم.

ديدنت ؛

بودنت ؛

هستي ات هم آب حياتم است هم كشنده ام !

كه را ديده اي كه در اوج تشنگي آب را نخواهد  و در اوج سقوط راه نجات را !؟

احساسم مثل وقتي است كه در اوج سقوط راه نجات را ببينم و در عين نياز به آن از آن بگريزم .

مثل اينكه در اوج تشنگي آب باشد و من از آب خوردن بهراسم و فرار كنم تا شايد در جایی دیگر دوباره آب را به دست آورم ....

نمي توانم حتي فرياد زنم كه:

باش! اما نزديكم نيا . حتي اگر ديدي دارم مي سوزم!

كه تاب يخزدن را ندارم اما سوختن را آري !

كه تاب سوختن را دارم اما يخ زدن را نه. ديگر نه!

وقتي بايد باشي ...اصلا بايدي براي تو وجود دارد ؟

هيچ گاه هيچ قانوني برايت نگذاشتم كه تو را از آن فراتر باشي...

هيچ گاه محدودت نكردم و شايد در اوج نيازم اين بود كه محدود شوي براي من يا شايد هم محدودت كردم و خواهش دلم اين بود كه تو از همه مرزها فراتر شوي....!

هيچ نميدانم و شايد همه چيز را مي دانم ؟

گمت كرده ام يا يافته ام دوباره تور ا ؟

هستي يا نيستم ؟

هستم يا نيستي ؟

بودنت را مي بينم و نبودنم را يا بودنم و نبودنت را؟

مرز بودي يا فراتر از مرز؛ كه اگر مرزمم بودي چرا از  تو نگذشتم و اگر فراتر از مرز من ؛ پس چرا عبورت را از مرزهايم نديدم ؟

خواستمت يا نخواستي مرا  ؟

اصلا مگه ديگه خواهشي هم مانده كه نداشته باشم يا اصلا مگه خواهشي  بوده كه داشته باشم ؟

هيچ بودن وهمه چيز بودن !

ماجراي غريبي است بودنم بي تو يا بودنت با من هميشه و هم جا يا هيچ وقت و هيچ جا .

وقتي هنورز نمي داني يا  مي دانم  هستي يا نابود شده ام و نمي دانم يا  مي داني   هستم يا ...

نابود شدني اصلا مگه هست يا شايد دوباره ساختني است از نو؛ نه نابودي. كه مگه ميشه مايه حياتم نباشه و من ....

مگه آب حياتم تو نبودي چي شد كه نوشتم بودنم بي بودنت نميشه يا شايدم ميشه ؟

گم بودم وگيج !!!!!!!!!!!!حالا گم تر شدم و تنها تر كه تا حالا خودم بود كه حرفا مو مي فهميد حالا خودم هم حرفامو نمي فهمه.

من و خودم هميشه حرفاي همو مي فهميديم ؛ حالا خودم ديگه حرفاي منوهم نمي فهمه.....

خدايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييا

ابين  اخرين فرياد من و خودمه .

 

ديگه ماهم حرفاي همو نمي فهمييم .......@!

خدايا

 فريادم!

بلندتر از هميشه....

نورم!

گذر كننده تر از هر سياهي....

پروازم!

فرا تر از هر سقوط ....

بلندم!

 نزديكتر از هميشه به زمين.....

ولي؛

باز هم

در دستان تو هستم.

چرا كه جز تو هيچ كس  ندارم

 و

هيچ چيز را .

من همان هيچم كه هيچ ديگر نمي خواست .

و شايد طالبش تو بودي و مطلوبش.

ولي

ديگر هيچ نداشت تا چيزي را طلب كند .

خموش و ساكت و گنگ شده بود چون تو را ديگر نمي دانست كه چگونه بخواهد يا نخواهد ؟

خموشتر كن مرا ديگر كه تاب فهميده شدن را هم ندارم.

نه من. نه خودم . ......

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه نهم مرداد 1384 2:25 توسط قاصدک |


..... غرق می شوم بی آنکه حتی بتوانم فریادی بکشم .............

 

+ به دست باد سپرده شده در جمعه هفتم مرداد 1384 7:50 توسط قاصدک |


.... هميشه آرام بود اما چندي بود آرامشش را پر تلاطم مي ديدم .

بالاخره احساس كردم لحظه طوفاني شدنش نزديك است . مي خواستم آرامش كنم اما مي دانستم خودم طوفان درونش هستم .

به من گفت :" مي آيي همسفرم شوي ؟ گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است ! "

همراهش رفتم تا طوفان بودن را تجربه كنم !

+ به دست باد سپرده شده در جمعه هفتم مرداد 1384 7:40 توسط قاصدک |



همیشه در طول تاریخ اگر خوب نگاه کنیم ظلمی که بر ما زنان رفته است فراتر از وسعتی است که کلمات دارند .
همیشه ما محکوم بودیم به زن بودن .
به احساس داشتن .
محکوم به اینکه چون زنیم ضعیفیم و حق انجام هیچ کاری را نداریم این کار چه یک کار ساده باشد و یا ...
همیشه بیشترین ظلم ها را دیده ایم و مجبور بودیم در جامعه ای که وجود ما در خودش انکار می کرد زندگی کنیم .
در دل خانواده های سنتی خود وآداب و رسوم دست و پا گیر همان ها اسیر بودیم.
همیشه تمامی حقوق متعلق به مردان بود.....


نمی گویم با گذشت زمان تمامی آن رسوم از بین رفته است و ما پیشرفت کرده ایم بلکه می گویم متاسفانه نه تنها در این حوزه یعنی درک شناختی از زن به عنوان یک انسان هنوز دست به پیشرفتی نزده ایم بلکه با بازی با کلمات می خواهیم روی این سکون سنتی خود سر پوشی قرار دهیم !!!!!!!!


ما هنوز در جامعه شبه سنتی خودمان با پدیده قدیمی زن آزاری در نظام درونی خانواده روبروییم .حتی به صورتی که حتی خیلی از زنان تحصیل کرده هم مورد این آزار از سوی همسرانشان قرار می گیرند.

 
من واقعا نمی دانم این که یک روز را به عنوان روز زن قرار می دهند و در آن روز هدیه و احترام به زن می دهند دو در بقیه سال همیشه آزار هست و بی احترامی و ظلم یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا واقعا باید این گونه به زن نگاه کنیم ؟ به عنوان یک وسیله برای ارضای تمایلات جنسی فقط و یا نه فقط این  بلکه از زن   انسان بودنش را هم در نظر بگیریم ؟


کاش فقط کمی فقط کمی فکر می کردیم !

فقط کمی !همین!

+ به دست باد سپرده شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384 2:25 توسط قاصدک |


.... آسمان به آذین نگاهش کمر بسته است !

دستانش را تا افق کشیده و تا بی نهایتش را می خواهد تجلی بخشد ....

آخر " زهرا (س) " متولد شده ......

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384 9:19 توسط قاصدک |


.... با دلم به استقبالت آمدم

با نگاهت راندی ام .

حال که هیچ ندارم....

 حتی دلی برای دیدارت

با دستانت آرامش روحم را بر هم مزن.

دیگر چیزی برای دادن ندارم.

کاش می فهمیدی !....

که تمام این سکوت

برای این بود که ........

 

 

+ به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384 1:39 توسط قاصدک |


.... زا شفتگی حال من آگاه کی شود

آنرا که دل نگشت گرفتار این کمند !

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه سوم مرداد 1384 3:22 توسط قاصدک |


در سكوتي كه سراسر فرياد بود زاده شدي ،

حال كه همه در خروشندند باز هم در سكوتي ژرف فرو رفته اي ،

با من بگو تو از كدام قبيله بودي كه روحت اين چنين آرام است !

بال هايت چه قدر تو را بالا برده اند ،

مرا به ياد كساني مي اندازي كه پيش از اين ها _ در جايي كه گويي بهشت در آن هبوط كرده بود _ ديده بودم.

مي روي ولي ...

مي روي ولي رفتنت با دلم همان كرد كه سنگ با شيشه !

+ به دست باد سپرده شده در دوشنبه سوم مرداد 1384 2:8 توسط قاصدک |


 

مثل دريا بودن سخت است

دريا بزرگ است و بي انتها .

دريا وسيع است و پر از راز .

شايد اگر مثل رود باشيم

معناي رسيدن به دريا را بتوانيم حس كنيم.

وقتي دريا در ساحلش

به استقبالمان مي آيد

و با لبان گر گرفته اش

بوسه اي بر پيشاني مان ميزند

          و ما را به عميق قلبش باز مي گرداند !

 

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مرداد 1384 10:46 توسط قاصدک |


...دوست دارم گلابی کوچکی باشم بر شاخه ای و در گرمای پر سوز دستان او برسم و قبل از اینکه مرا از شاخه بچیند خود بر زمین افتم !

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مرداد 1384 3:27 توسط قاصدک |


ديگر دلش نمي خواست بيش از اين منتظر بماند .

احساس مي كرد كه گذشت هر لحظه او را بيشتر از مقصودش دور مي كرد.

بلند شد و ايستاد .

خاك را از لباسش تكاند و خواست كه به راهش ادامه بدهد كه ...

احساس كرد هنوز انتظارش به پاياني كه او تصورش را مي كرد نرسيده ، احساس كرد هنوز كاري ناتمام دارد غير از مقصودي كه در ذهن و دلش داشت كه بايد به سر انجامش مي رساند پس ....

               دوباره بر جايش نشست و به مسيري چشم دوخت كه انتظار آمدن كسي را از افق هايش مي كشيد !

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مرداد 1384 2:15 توسط قاصدک |


با پرواز پروانه اي از خواب پريدم.

ولي تو نبودي .

برخاستم و از بودنم شگفت زده بودم .

هيچ چيز آنگونه كه بايد مي بود ، نبود .

چيزي در آسمان گم شده بود .

چيزي مثل يك احساس غريب .

                و تو گويي با پرواز همان پروانه رفته بودي !

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مرداد 1384 2:2 توسط قاصدک |


بچه كه بود ، تيله اي از جيب خدا بر داشته بود و با آن بازي مي كرد و خوشبخت بود .

بزرگ كه شد ، تيله كوچكش را گم كرد .

حالا با تيله زمين بازي مي كند ؛ اما ديگر خوشبخت نيست .

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مرداد 1384 1:59 توسط قاصدک |


... وما در گردشيم ، در گردشي دوار .

من او را مي جويم و او مرا .

هر يك به گونه اي ، هر يك در سيمايي .

گويي آشنايي ما ابتدا ندارد ، انتها نيز .

گويي از ازل آشنا بوده ايم .

            آشنا !

+ به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوم مرداد 1384 1:58 توسط قاصدک |


 

خانواده اش اصرار داشتند كه او زودتر ازدواج كند .انگار تمام خوشبختي هايي را كه تا كنون نداشت مي توانست با ازدواج به دست آورد . اما اين طور نبود .

تمام لحظاتي را كه در حسرت دلخوشي هايش از دست داده بود قابل برگشت نبود .

تمام سكوت هايي كه داشت مي شكستش با ازدواج قابل شكستن نبود .

دوست داشت در موقعيتي ديگر با آن روبرو شود .شايد در موقعيتي كه ديگر در آن مجبور به موضع گيري در برابر شرايط كنوني اش نبود .اما مي دانست نمي تواند با اجتناب نا پذير مقابله كند پس راه ممكن را برگزيد و آن رودررويي بود .

اما مي دانست اين بار تنهاست و خودش بايد تصميم بگيرد كه اين امر اجتناب پذيري كه الان اجتناب نا پذير مي نمود كي در زندگي اش رخ دهد .

فقط به كمي اعتماد نياز داشت و ....

+ به دست باد سپرده شده در شنبه یکم مرداد 1384 9:18 توسط قاصدک |


 

ديگربرايش فرقي نمي كرد كه چيزي بگويد يا نه .بارها تصميم گرفته بود حرف بزند و آرام تر شود. اغلب حرف هايش را نفهميده بودند . ديگر حتي نمي خواست فهميده شود .خسته شده بود حتي از خسته شدن هم خسته شده بود . چه قدر بايد اين حرف ها را بر دوش مي كشيد؟! ....

دلش تلاطم سكوتي را تجربه مي كرد كه داشت آرام مي شكستش !احساس مي كرد به كمك نياز دارد . اما در عمق سياهي ها كسي به انتظارش نبود .....

+ به دست باد سپرده شده در شنبه یکم مرداد 1384 9:15 توسط قاصدک |


 

.... جزيي از رويا شدن را تجربه مي كرد . در هر لحظه كه مي گدشت از واقعيت اطرافش بيشتر و بيشتر فاصله مي گرفت . انگار در مسيري مي رفت كه هيچ انتهايي براي آن مجسم نشده بود . با هر گام در فضايي مجهول قدمي به جلو مي گذاشت . احساس مي كرد در قدم بعدي اش زير پايش خالي خواهد شد و به عمق سياهي مجهولي كه اطرافش را فرا گرفته بود سقوط خواهد كرد اما .....

+ به دست باد سپرده شده در شنبه یکم مرداد 1384 9:11 توسط قاصدک |


............بسیاری در سکوت خود را می نمایانیم و بسیاری دیگر در فریاد . اما آنچه که ما را به درستی خواهد نمایاند هیچ یک از این دو شاید نباشد..........
ما گمیم و گنگ و بسیارند گم گشتگان و پیامبرانی باید تا راه را فرا یادمان آورند و چه بر ما خواهد گذشت اگر از مرزها عبور کنیم قبل از در یافتن راه ؟!

واین است آغاز درک تازه ای از "مرگ" اگر به این نیاز برسیم که باید روزی با اجتناب نا پذیری روبرو شوی که پایان این مسیر نه چندان طولانی را نشان می دهد .

+ به دست باد سپرده شده در شنبه یکم مرداد 1384 8:24 توسط قاصدک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
وقتی قاصدکی می شوی در دستان باد, دوست داری دستان کسی تو را از باد برباید که باورت داشته باشد!
آمده ام تا باور کنم که هنوز می توانم به پروازم ادامه دهم !
که هنوز کسی هست که بتوانم دلم را به دستانش بسپارم .
همین !!!!!!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

راوی - وب سایت کتاب های صوتی
همسر (مهر و ماه )
انجمن مجازی
نور و نار (عرفان نظر آهاری)
نوشته های اتوبوسی
سواد آیینه (رضا جعفری )
یاداشت های یک خبر نگار ( کامران نجف زاده )
مشترک مورد نظر
سایت شهاب مرادی
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384


آرشیو موضوعی

شاید شعر ...
قاصدکانه های قاصدک
شعورانه هایی در باد
نامه هایی دور ....


پیوندها

کتاب نیوز
مشق شب
هَل مِن ناصر یَنصُرنی
گ.س.ل
آواز جاودانه از توست ...
هل من ناصر ينصرني
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
زمزمه هاي پیامبر دیوانه
بازیچه ی دست زمان
آیه های زمینی
دخترخورشيد
آب پرتقال
قاصدك*
مريد نور
سیمرغ
هذيان در بيداري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin