|
بالاخره بر گشتم.....سفر خوبی بود . ****************************** یه تجربه ی جدید ! "مرگ" .... مرگ را به صورتی که تازه تجربه اش کرده ام دوست دارم شرح بدم اما در پست بعدیم .هنوز نیامده نشستم پای کامپیوتر . باید برم وسایلم رو جمع و جور کنم . یادم باشه شب دوباره یه سر به پست هام بزنم . تا بعد ! + به دست باد سپرده شده در جمعه سی و یکم تیر 1384 10:44 توسط قاصدک |
.... بزن رفیق که با ناله ی سه تار بگریم به سوز و ساز تو چون ابر نو بهار بگریم بزن که داغ غمی شعله می کشد به دل من بزن که همره ساز تو زار زار بگریم .... + به دست باد سپرده شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 10:19 توسط قاصدک |
دردی ناگهان به دریچه های قلبم هجوم می آورد و من زیر ضربه های ناگهانی این درد در خودم می شکنم .
من و دیوارهای قفسی که در آن اسیرم هر دو به دنبال روزنی هستیم . من به دنبال روزنی در خودم دیوارها به دنبال روزنی در خودشان . فشار این درد ناگهانی بر دلم می نشیند و من زیر ضربه هایی که هنوز نمی دانم از کجا بر دلم نشسته است به انتظار نشسته ام . هر ضربه مرا بیشتر به دیوار ها می فشارد . کاش دیوارهای این سلول خاکستری روزن خود را یافته باشند .لااقل می توان از آن روزن فریاد کشید . ولی چه سود وقتی هنوز در خودم به دنبال روزنی می گردم تا در آن فرو شوم ... درد بیشتر و بیشتر می شود و قلبم زیر ضربه های این درد فشرده می شود . هر بار بیشتر و بیشتر و بیشتر. به اندیشه ام اجازه می دهم بگذرد . از اینجا که درد قلبم را به سکوت کشانده و انحنای بودنم را به رخم می کشاند بی زارم .... درد را با چشمانی باور دارم که قلب از آن می نگرد! + به دست باد سپرده شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384 9:52 توسط قاصدک |
.... گاهی با خودم فکر می کنم بودنم در این دنیا شبیه چیست ؟ شبیه زندگی یک ماهی در آب تنگ یا نه شبیه یک پرنده در قفس ! هرچه که نگاه می کنم هیچ شباهتی پیدا نمی کنم .هیچ شباهتی ! انگاردر تمام این لحظه هایی که بر من گذشته است من خودم را .... سرد است .هوا بس ناجوانمردانه سرد است . حتی در گرمای این چند روز باز هم احساس می کنم سرما به استخوان هایم نفوذ می کند .دندان هایم از سرما به هم می خورند و صدای خورد شدنشان در درونم پیچیده است . دنبال کلماتی می گردم تا حال این روز هایم را شرح دهم اما هیچ کلمه ای قادر نیست حتی قسمتی از آنچه را که دارد بر من می گذرد توصیف کند. در حقارت کلمه ها گیر کرده ام . حقارتی که هیچ کس تا درکش نکند نمی تواند حرف هایم را بفهمد . وقتی می خواهی گوشه ای از احساس غریبی را که تمام فضای بودنت را خودش بلعیده است شرح دهی اما هیچ کلمه ای نمی تواند آن را شرح دهد و تو در این حس غریب مدام غرق می شوی ... و تنهایی ....و می کوشی که فریاد بزنی.... خدا انسان را به قلمش قسم داد .به قلمی که پیش می رود و مینگارد کلمه ها را بر سپیدی برگ های کاغذ. اما من .منی که در حقارت کلمه ها مانده ام خدا را به عظمتی که دارد با بلند ترین فریاد هایی که درانحنای روشن دورنم دارم می خوانم و صدایش میکنم و می خواهم از او که این پرده که حایلی است میان من و قلبم فرو افتد . می خوانمش و می خواهم که با دستان سبز خدایی اش براین ثانیه هایم اندکی از آرامش خدایی اش را بفرستد . هنوز هم در حقارت کلمه ها گیر کرده ام .... **************************** کاش میشد با تمام شدن هر لحظه و شاید هم نه در همان لحظه "بود "! و تو خوب می دانی "بودن " در این لحظه ها را چگونه می توان با "او " به اتمام رساند. تویی که چون من شکستن را در لحظه هایت داشته ای ..... و شکستن بهایی دارد که تو هم پرداختی . هرچند سخت .هر چند بسیار سخت .هرچند به بهای "بودنت " اما دادی و شکستی ... + به دست باد سپرده شده در دوشنبه بیستم تیر 1384 10:3 توسط قاصدک |
... نویسندگان بزرگترین دروغگوهای دنیایند ! + به دست باد سپرده شده در شنبه هجدهم تیر 1384 10:26 توسط قاصدک |
در زمستان نياز دختر دستفروش به تن پنجره ها مي كوبد آه ،اما مردم شيشه هاشان بالاست...... دختر از پشت چراغ از غم نان به كنار اتوبان آمده است او گرسنه است هنوز شيشه ها پايين و بوق ها در هيجان دختر دستفروش تن فروش است امروز...... سال ها مي گذرد دختري فرسوده روي يك نيمكت چوبي سرد كنج تاريك پلي مي ميرد...... مردمان مي گذرند و به هم مي گويند كه زني فاحشه بود! + به دست باد سپرده شده در شنبه هجدهم تیر 1384 1:35 توسط قاصدک |
love like death chang every thing . gibran kahlil gibran + به دست باد سپرده شده در شنبه هجدهم تیر 1384 1:33 توسط قاصدک |
براي با تو بودن هيچ بهانه اي ندارم! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:20 توسط قاصدک |
اگر ماه بودم به هر جا كه بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم و گر سنگ بودم به هر جا كه بودم سر رهگذار تو جا مي گرفتم اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب بام من مي نشستي و گر سنگ بودي به هر جا كه بودم مرا مي شكستي مرا مي شكستي ... + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:18 توسط قاصدک |
نه در آسمانم و نه در زمين . تنها در گودي دستان خدا زندگي مي كنم . اگر خدا دست در نور فرو كند ، من به بهشت مي روم ؛ اگر دست در آتش ، به جهنم . اما چه فرق مي كند بهشت يا جهنم ، مهم اين است كه در دستان خدا باشي ! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:13 توسط قاصدک |
زندگي، سيب سرخ كوچكي است ؛ که گاز می زنیم ! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:9 توسط قاصدک |
سبو بشكست و دل بشكست و جام باده بشكسته خدايا در سراي ما چه بشكن بشكن است امشب ! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:7 توسط قاصدک |
... و برخي مي گويند : چگونه مي توانيم همسايه خود را دوست بداريم ؟ زيرا عشق تنها در عمل تحقق مي يابد نه در روياها . قلبي كه هديه كند و قلبي كه بپذيرد . و تنها نصيب ما از اين جهان رنج است و رنج ما را كس پذيرا نيست . تي.اس.اليوت And some say : How can we love our neighbour ? for love must be made real in act as desire unites with desired we have only our labour to give and our labour is not required T.S.Eliot + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:6 توسط قاصدک |
اين آخرين مرز است آخرين گذر گاه آخرين تلالو عبور و رسيدن این .... + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:1 توسط قاصدک |
ايستاده ام بي هيچ تكلمي . بي هيچ ترنمي بر لب . بي هيچ چيزي . ايستاده ام و چشمانم طوفاني است. تو دوري يا شايد اين منم كه از تو دورم . هر چند هستي، هر كجا كه مي روم . اما ..... بي تو انگار بودنم چيزي كم دارد . هنوز مي سوزم . هنوز هم مي سوزم از دوري ات ! "چه سوزشي دارد غفلت از عشق ...." نگاهم ، نگاهت را طلب مي كند . و دستانم نيز دستانت را . كاش بودي ! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 10:0 توسط قاصدک |
در گوشه اي از آن كوه چوپان پيامبر بود و كتاب نداشت . تنها بلد بود ني بزند . بره ها با همان ني ايمان آوردند . خدا به پيامبرش گفت :" دعوتت را هرگز به كلام نياور ، تنها ني بزن كه از اين پس پيامبري بي سخن خوش تر است ." چوپان آن بالا ني زد و ني زد و ني زد ، هيچ كس اما اين پايين نمي دانست كه در گوشه اي از آن كوه ، خدا نزديك است و چوپان پيامبر و بره ها مومن .... + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 9:57 توسط قاصدک |
.... وقتي سكوت پر از عشق شد ؛ فرياد زاده شد ! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 9:52 توسط قاصدک |
... و قلبم نه در سينه كه در چشمانم مي تپد امشب ! + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 9:39 توسط قاصدک |
... آنچه را كه تو مي تواني حس كني هيچ كس ديگر نمي تواند مانند تو تجربه كند؛ اين يك تجربه شخصي است . يك رويا كه فقط و فقط براي تو روي مي دهد نه هيچ كس ديگر ... + به دست باد سپرده شده در جمعه هفدهم تیر 1384 9:36 توسط قاصدک |
تو شبيه كبوتر هستي كه آرامش را در دستان باد تجربه كرده است ، اما من، همان باد سرگردانم ، + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 10:7 توسط قاصدک |
... وقتي كه روحت خسته است تو هم خسته اي وقتي كه روحت ميخندد تو هم ميخندي وقتي كه روحت شاد است تو هم شادي + به دست باد سپرده شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 10:6 توسط قاصدک |
انگار همين ديروز بود كه دوستي _ كه دوستي اش را بارها از خدا شكر گذاري كرده ام _ با من گفت : آن تحول عظيم و آن تجلي نور را در سينه ات خواهي يافت اگر تيشه برداري و بروبي و بكني و روزني بسازي در درون قلبت . + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 2:30 توسط قاصدک |
رنگ باخت مرز نگاهم با قلبت ؛ حالا تو از دريچه ي چشمان من به بيرون مي نگري و من از روزنه ي قلبت ! + به دست باد سپرده شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 2:23 توسط قاصدک |
نخست دیر زمانی در او نگریستم چندان که چون نظر از وی باز گرفتم در پیرامون من همه چیزی به هیات او در آمده بود آنگاه دانشتم که مرا دیگر از" او " گریز نیست ! + به دست باد سپرده شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384 2:8 توسط قاصدک |
حرف هاي عاشقانه ي من هم روزي به پايان خواهد رسيد ؛ اما آنچه كه باقي خواهد ماند تويي؛ كه هميشه در دوزخ كلماتم خواهي درخشيد ! + به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 9:34 توسط قاصدک |
هر برگ ؛ دست نيايشي هر نغمه ؛ سرود ستايشي هر لحظه ؛ نفير زايشي + به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 9:12 توسط قاصدک |
اين پست توسط شبنم نوشته شده است . من با خودم امروز يكي از آن روز هاست .از آن روزها كه من ديگر خودم نيستم .از آن روز ها كه ريخته ام بهم و از همه بدم مي آيد.از آن روز ها كه احساس مي كنم بود و نبودم چندان فرقي باهم نداره.از ان روزها كه دلم مي خواهد بروم يك جايي كه هيچ جايي نباشد .بروم اخر پيدا نشدن ! اگر دست خودم بود سالها پيش تر از اين رفته بودم ولي هميشه در ثانيه آخر چيزي هست كه مرا برگرداند ؛ لبخند يك عابر ناشناس ديدن يك كوچه دل گرفته شنيدن يك صداي تازه ..... از همين چيزهاي پيش و پا افتاده است كه بر مي گردم .همين هاست كه هي پل مي شه تا من نيفتم و آن وقت است كه من نرم مي شوم .اين همان حسي است كه بارها با تمام وجودم تجربه اش كرده ام .گاهي حس مي كنم با آدم هاي دور و برم مهربان تر شده ام.با همه شان ! با همين آدم هاي ايستاده در صف اتوبوس كه مدام پايم را لگد مي كنند يا همان آدم هاي پشت ويترين كه چشم هايشان به جيب هاي من است يا اصلا همين آدم هايي كه با چارچوب ماشين هايشان خطهاي عبور مرا مي شكنند؛ خطهاي سفيدي كه خيلي زود به آخر آنها مي رسي؛ خطهايي كه وقتي روي آنها قدم مي گذارم تمام صحنه هاي زندگي ام را مرور مي كنم و هر ماشيني كه با سرعت از كنارم رد مي شود افكارم را پاره مي كنه ناگهان به خودم مي آيم مي بينم چقدر به مرگ نزديك شدم ترس و هيجان تمام وجودم را فرا مي گيرد و تازه مي فهمم كه تمام اين سختي هاي زندگي كه به من گذشته ارزش اين رفتن را نداره .چون نميدوني بعد از رفتن چي ميشه ؟ ناگهان خودم را آخر خط مي بينم . بعضي وقت ها سلامت به آخر خط مي رسي و بعضب وقت ها ديگه شايد اصلا به آخر خط نرسي و فرصتي براي برگشتن نباشه؛ خلاصه مهربان مي شم و گاهي از اين همه مهربان شدن حوصله ام سر مي رود يا اگر بخواهم راستش را بگويم حالم به هم مي خورد حتي شده كه گاهي به دليلش فكر كنم ولي هيچ وقت به يقين نرسيده ام . چه مي دونم ؟ دليلش شايد اين باشد كه يكهو يادم مي افتد آنها هم مثل بقيه اند و خيلي وقت ها گناهي ندارند .به خاطر مي آورم كه آنها هم گاهي كاري از دستشان بر نمي آيد و بيشتر وجودشان قرباني شرايط استكه آنها بدون اينكه فرقي باشد كه من باشم يا ديگري بايد پيش بروند و زنبيلشان را جلوتر بيندازند تا به زندگي برسند و من با همين فكر هاست كه آرام مي شوم. آنقدر آرام كه ديگر هيچ صدايي نمي تواند مرا بهم بزند ؛ هيچ دستي نمي تواند مرا هل بدهد و هيچ پايي جرات له كردن مرا ندارد . در اين روزگار تنهايي اگه من به فكر تو نباشم و اگر تو مواظب من نبايد توقع داشته باشي كه چيزي سر جاي خودش بايستد . دنياي ما به همين دست ها بند است . به همين دست هايي كه در هم چفت مي شوند . همين دست هايي كه هواي يكديگر را دارند تا كسي زمين نخورد . همين دست هاي نرم ؛ زبر ؛ گرم و سرد. همين دست هايي كه گاهي فكر مي كنيم هيچ كاري ازشان بر نمي آيد . اينها همان چيزهايي است كه نمي توان از ياد برد . هر چي باشه ما هم يكي از همين آدم ها هستيم ...... و من دوباره خودم هستم . اين دفعه تونستم بر گردم ؛ صبر هم اندازه دارد ؛ ولي دفعه ديگر چطور؟ آيا بر مي گردم ؟ + به دست باد سپرده شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 9:6 توسط قاصدک |
آن دل كه تو ديده اي ز غم خون شد و ز ديده ي خون گرفته بيرون شد و رفت ! روزي به هواي عشق سيري مي كرد ليلي صفتي بديد ، مجنون شد و رفت .
+ به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:25 توسط قاصدک |
بي تبسم چقدر خاموشم ؛ بي نگاه پر از محبت تو بي تمام سكوت هاي دلم ؛ بي سرور تمام قامت تو مي روي از ميان ثانيه ها ؛ لحظه هايم به خويش مي پيچند + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:25 توسط قاصدک |
امروز بهاي هيزم و عود يكي است در چشم جهان خليل و نمرود يكي است در گوش كساني كه در اين بازارند آواز خر و نغمه ي داوود يكي است !
+ به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:24 توسط قاصدک |
ديروز آرام گرفتم ، پس آن همه بي تابي. ديروز آرام شدم پس آن همه دويدن و نرسيدن . ديروز نه ، شايد امروز ، شايد.... نمي دانم كي ، اما ... آرامشي عجيب روحم را نوازش كرد ، حس كردم كسي هست كه دلش در ثانيه هايم بتپد ، حس كردم مهرباني هست كه آرامم كند ، حس كردم .... آرامم ، شايد آرامشي قبل از باران ، شايد . + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:24 توسط قاصدک |
روزي دوستي به من گفت : " هر انساني را سرزميني است ؛ كه او را به خود مي خواند . سرزميني كه عطش آدمي در آن فرو مي نشيند و روحش در آن آرام مي گيرد . " از او پرسيدم : از كجا بايد جست نشاني اش را ؟ + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:23 توسط قاصدک |
دنيا ، درياست و ما دايم توي آن دست و پا مي زنيم . شنا بلد نيستيم . تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته ايم ، كاري نمي توانيم بكنيم . هي فرو مي رويم و فرو مي رويم و فروتر . هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته تر مي شويم . هر روز سنگين تر . هر روز پايين تر و اين پايين ، تاريكي است و وحشت و بي هوايي ،اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده ايم از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه مان جا مانده است . دريانوردي به من مي گفت : دل بكن و رها كن . اين گوي ها را از دست و پايت باز كن كه سنگين شده اي . سنگين كه باشي تهنشين مي شوي . سبكي را بياموز . سبكي تو را بالا خواهد كشيد . مي گويم : نمي توانم ؛ كه هر گوي دليلي است بر من ؛ بر بودنم . يك گوي سواد است و آموخته ها ؛ يك گوي مكان است و موقعيت و مقام . يك گوي باور ديگران است و يك گوي باور خودم . گويي عشق و گويي تعصب و گويي ..... دريانورد مي گويد : اما آنكه نمي بخشد و نمي گذارد و از دست نمي دهد ؛ تنها پايين مي رود . و حرص ؛ كوسه اي است كه آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز كرده است . پس ببخش و بگذر و از دست بده تا رو بيايي . اگر به اختيار از دست ندهي ؛ به اجبار از تو مي گيرند . و تو مي داني كه مردگان بر آب مي آيند ؛ زيرا آنچه را كه بايد از دست بدهند ؛ از دست داده اند . به اجبار از دست داده اند ؛ اما كاش آدمي تا زنده است لذت بي تعلقي را تجربه كند . دنيا درياست و آدمي غريق ؛ اما كاش مي آموخت بر موج هاي دنيا سوار شود . دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت . چنان به چستي و چالاكي كه گويي دريا اسب است و او سواركار . من از حرف هاي دريانورد چيزي نياموختم ؛ تنها گويي ديگر ساختم از ترديد و بر پايم آويختم . + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:22 توسط قاصدک |
من و باد صبا مسكين ، دو سرگردان بي حاصل من از افسون چشمت مست و او از باد گيسويت + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:22 توسط قاصدک |
مرز در عقل و جنون باريك است كفر و ايمان چه به هم نزديك است عشق هم در دل ما سر در گم مثل حيراني و بُهت مردم گيسويت تعزيتي از رويا شب طولاني خون تا فردا خون چرا در رگ من زنجير است زخم من تشنه تر از خورشيد است مستم از جام تهي ؛ حيراني باده نوشيده شده پنهاني عشق تو پشت جنون محو شده هوشياري است مگو سهو شده من و رسوايي و اين بار گناه تو و تنهايي و چشم سياه از من تازه مسلمان بگذر بگذر از سر پيمان بگذر دين ديوانه به دين عشق تو شد جاده شك به يقين عشق تو شد مستم از جام تهي ؛ حيراني باده نوشيده شده پنهاني + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:20 توسط قاصدک |
هنگامي كه به نوشتن كتابي دست مي يازم ؛ به خود نمي گويم " من در كار آفرينش يك اثر هنري هستم " ؛ كتاب مي نويسم چرا كه دروغي هست كه مي خواهم برملايش سازم ! مقدمه كتاب 1984 _ جرج اورول
+ به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:19 توسط قاصدک |
... وقتي مُرده ها تصميم مي گيرن ديگه واقعاً از پيش شما برن ، شما متوجه رفتن اونا نمي شين . معني اونو درك نمي كنين . شما در نهايت اونا رو مثل يه زمزمه يا موجي از يه زمزمه كه به طرف پايين مي آد حس مي كنين . من اونو با زني مقايسه مي كنم كه پشت سالن سخنراني يا صحنه تياتر وايستاده كه هيچكس نمي تونه تا موقعي كه بيرون نيومده اونو ببينه . بعد فقط اونايي كه خودشون نزديك در خروجي هستن ، مثل مامان بزرگ لين ، متوجه اون مي شن ؛ براي بقيه اين مثل يه نسيم غير قابل توضيح توي يه اتاق در بسته اس ... صفحه : 414 كتاب : استخوان هاي دوست داشتني نويسنده : آليس زيبولد + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:17 توسط قاصدک |
رنگ باخت مرز نگاهم با قلبت ؛ + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:17 توسط قاصدک |
تو چه ساده اي و من چه سخت تو پرنده اي و من درخت آسمان هميشه مال توست ابر زير بال توست من ولي هميشه گير كرده ام تو به موقع ميرسي و من سال هاست دير كرده ام خوش به حال تو كه مي پري راستي چرا دوست قديمي ات - درخت را - با خودت نمي بري ؟ فكر مي كنم توي آسمان جا براي يك درخت هست هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را رو به ما نبست يا بيا و تكه اي از آسمان براي من بيار يا مرا ببر توي آسمان آبي ات بكار خواب ديده ام دست هاي من آشيانه تو مي شود قطره قطره قلب كوچكم آب و دانه تو مي شود شب ، ستاره ها از تمام شاخه هاي من تاب مي خورند ريشه هاي تشنه ام توي حوض خانه خدا آب مي خورند من هميشه خواب ديده ام ، ولي ... راستي ، هيچ فكر كرده اي يك درخت توي باغ آسمان چه قدر ديدني است ؟! ريشه هاي ما اگر چه گير كرده است ميوه هاي آرزو ، ولي رسيدني است ! + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:9 توسط قاصدک |
منتخبي با دخل و تصرف ، از كتاب زرتشت و ترانه هاي شادماني بازسرايي گاثاهاي اوستا س.ع صالحي يَسنا ، هات 50 ..... 4 _ در راه به سوي ستاره همي ايستند و شب را از شروع شراره زنند و ايدون شماييد ، كه به راستي بر ستايشكنان پرستشتان واجب است، همچنانكه بر شما راستي را و درستي را چنين است . 5_ آري از شما برخوردار شوم اي نو خيزان خيره سر ، چه شما به راستي پيامبران كار و مسكن و آزادي آدميانيد ، و بر اين شيوه مي رويد تا به يك جنبش تمام جهان را از ليسه گرزه ماران پاكيزه كنيد . 6_ . . . آمين ... + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:7 توسط قاصدک |
زاييده نشده ، ساخته نشده ، نيافريده ، و نياميخته اي است . اگر اين زاييده نشده ، اين ساخته نشده ، اين نيافريده ، و اين نياميخته نبود ، رهايي از اين جهان زاييده شده ، ساخته شده ، آفريده شده ، و آميخته ، ممكن نمي بود . ولي چون زاييده نشده ، ساخته نشده ، نيافريده ، و نياميخته اي هست ، پس ؛ رهايي از اين جهان زاييده شده ، ساخته شده ، آفريده شده ، و آميخته ممكن است . + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:5 توسط قاصدک |
به راستي ، سپهري هست كه آنجا نه زميني ، نه آبي ، نه گرما ، نه حركت ، نه اين جهان ، نه هيچ جهان ديگر ، نه خورشيد ، نه ماهي هست . اين را من نه پيدا شدن ، نه از ميان رفتن ، نه آرام ايستادن ، نه زاييده شدن ، و نه مردن مي خوانم . نه پايگاهي هست ، نه تكاملي ، و نه بنيادي . اين پايان رنج است . + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:4 توسط قاصدک |
بيش از نيروي خاكي ، بيش از همه شادي هاي آسماني ، بيش از فرمانروايي بر تمامي جهان ؛ پر ارزش است ، رسيدن به رود ! + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:3 توسط قاصدک |
من عروسكم عروسك كسي كه پشت پرده است دست هاي او مرا درست كرده است من عروسكم عروسك خدا دوست عزيز و كوچك خدا يك عروسك نخي كه شب به شب توي دامن خدا به خواب مي رود روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود تا دم حياط آفتاب مي رود صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب مي دهد شب كه مي شود مرا توي ننوي سپيد ماه تاب مي دهد راستي خدا خودش براي من يك لباس تازه دوخته جاي دگمه هاي آن ولي چند تا ستاره كاشته يك كمي هم از خودش توي جيب من گذاشته قلب يك عروسك نخي نمي زند ولي خدا قلب شد توي سينه ام تپيد تيله هاي چشم من اشك را بلد نبود يك شب او قطره قطره از كنار چشم من تپيد اين عروسك نخي كاردستي خداست خنده هاي او چقدر مثل خنده فرشته هاست ! + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:1 توسط قاصدک |
مرا عهدي است با جانان كه تا جان در بدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 10:0 توسط قاصدک |
امروز قراره يه اتفاق بزرگ توي زندگيم بيفته . امروز حس مي كردم كه يه تغيير تو راهه . امروز...... + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 9:57 توسط قاصدک |
....امروز يادم اومد كه اگه آدم يه آرزويي رو داشته باشه ، اگه كه بخواد بهش دست پيدا كنه ، تموم هستي دست به دست هم ميدن كه اونو براورده كنن .
+ به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 9:55 توسط قاصدک |
قلبت كتيبه اي باستاني است ، از هزاره اي دور . سنگ نبشته اي كه حروفي نا خوانا را بر آن حكاكي كرده اند . الفباي قومي ناشناخته را شايد . و تو آن كوهي كه نمي تواني واژه هايي را كه بر سينه ات كنده اند ، بخواني . قرن ها پشت قرن مي گذرد و غبارها روي غبار مي نشيند و تو هنوز منتظري تا ، كسي بيايد خاك روي اين كتيبه را بروبد . كسي كه مرز الفباهاي منسوخ را بلد است . كسي كه مي تواند از شكل هاي در هم و برهم ، واژه كشف كند و از واژه هاي بي معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بكشد . گشودن رمزها ، رنج است و كسي براي رمزگشايي اين كتيبه ي مهجور رنج نخواهد برد . كسي براي خواندن اين حروف نامفهوم ، ثانيه هايش را هدر نخواهد داد . كسي سراغ اين لوح دشوار نخواهد آمد . اما چرا هميشه كساني هستند ، دزدان الواح باستاني و سارقان عتيقه هاي قديمي . كتيبه ي قلبت را مي دزدند بي آنكه بتوانند حروفي از آن بخوانند . كتيبه ي قلبت را ميدزدند زيرا شيطان خريدار است . او سهامدار موزه آتش است . و آرزويش اين است كه لوح قلبت را بر ديوار جهنم بياويزد . پيش از آنكه قلبت را بدزدند ، پيش از آنكه دلت را به سرقت ببرند ، كاري بكن . آن قلم تراش نازك ايمان را بردار كه بايد هر شب و هر روز ، كه بايد هر روز و هر شب ، بروبي و بزدايي و بكاوي . شايد روزي معناي اين حروف را بفهمي ، حروفي را كه به رمز و به راز بر سينه ات نگاشته اند و قدر زندگي هر كس به قدر رنجي است كه در كند و در كاوو در كشف اين لوح مي برد . + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 9:53 توسط قاصدک |
دل را در گرو عشق نهادن ، آرمان آناني است كه با مرغان آسمان آشناترين اند ! + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 9:51 توسط قاصدک |
تو را به جرم پرواز در قفس اسير كردند مرا به جرم عشق در درونم زنداني حالا تو بگو بر من ظلم كرده اند يا بر تو ! + به دست باد سپرده شده در جمعه دهم تیر 1384 8:53 توسط قاصدک |
|